ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1391 ساعت 5:59 PM


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 8 اسفند ماه سال 1390 ساعت 5:28 PM


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 30 دی ماه سال 1389 ساعت 12:20 PM

فکر می کنید اگه در دوره حافظ و فردوسی و......تلفن بود، اونم از نوع منشی دار، منشی تلفن خونشون چی می گفت؟

لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید...


پیغام‌گیر حافظ
رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور

پیغام‌گیر سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

پیغام‌گیر فردوسی
نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب

پیغام‌گیر خیام
این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم

پیغام‌گیر مولانا
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پیغام‌گیر باباطاهر
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

پیغام‌گیر شاعران شعر نو
افسوس می خورم،
چون زنگ میزنی،
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را،
بعد از صدای بوق،
برگو پیام خود،
من زود می‌رسم،
چشم انتظار باش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 21 دی ماه سال 1389 ساعت 10:35 AM

سلام

انشاالله که شهرام شکیبا دوست خوبم راضی باشه که من مطالب ظنزشو که تو سایت خبر آنلاین

منتشر میکنه برای خوندن میزارم

هم فاله هم تماشا هم اول صبحی کمی شاد می شیم و هم به این همه عوام فربی عده ای می خندیم آخه کاری جز خندیدن ازدستمون برنمی یاد

البته نقل مطلب باذکر ماخذ و نویسنده بلامانع است

بخونید قشنگه


دوستی دارم که پنجشنبه‌ها ساعت ۲۰:۳۰ به تلویزیون خانه‌شان می‌گوید نمکدان. پنجشنبه‌ها برنامه‌های خبری هم به سلسله جبال نمک تلویزیون می‌پیوندند و در «بالاتر از خبر» و «صرفاً جهت اطلاع» جوش می‌آورند و نمک‌فشانی می‌کنند.
در نمک‌فشانی ۲۰:۳۰هفته گذشته سراغ برخی مسئولان رفته بودند و با لحن مؤدبانه از آنها درباره صرفه‌جویی‌شان بعد از هدفمندی یارانه‌ها پرسیده بودند. سؤال‌کننده بانوی محترمی بود اما طبیعی است که برای نمک بیشتر، یک نریشن غیرمحترمانه داده بودند یک آقایی خوانده بود. من نمی‌دانم چرا در تلویزیون جماعت فکر می‌کنند برای نمک بودن باید محترم نبود. بگذریم.
اصل ماجرا گفت‌وگو با آقای حمید بهبهانی، وزیر راه بود. ایشان در جواب خبرنگار مربوطه گفت: مثلاً همین چند روز پیش ساعت شش صبح با مدیران وزارتخانه جلسه داشتیم، من پرده‌ها را کنار زدم، چراغ‌ها را خاموش کردم. از نور روز استفاده کردیم. مشکلی هم پیش نیامد.
آقای وزیر که خدای ناکرده دروغ نمی‌گویند. با توجه به اینکه طلوع آفتاب حوالی ساعت 7 صبح است، قطعاً جلسه وزارت راه در کشور دیگری برگزار شده است اما با توجه به اینکه وزیر راه ایران در هیچ کشور دیگری دفتر ندارد، لابد اوضاع و احوال جلسه به این شکل بوده.
همه دور میز نشسته‌اند. آقای وزیر پرده‌ها را کنار می‌زند و چراغ‌ها را خاموش می‌کند. همه حضار یکصدا صلوات می‌فرستند. اتاق جلسات می‌شود ظلمات.
آقای وزیر: خب، خوش آمدید. متشکرم که همگی سروقت در جلسه حاضر شدید.
آقای یکی از معاونین: البته همه به‌جز یک نفر. آقای فلانی.
آقای یکی دیگر از معاونین: ایشون اومدن. تشریف دارن.
آقای یکی از معاونین: نخیر، من همین الان دارم به صندلی‌شون با دست می‌زنم به کف صندلی‌شون. اینم صداش.
آقای حراست: شما کارتان کاملاً نادرست است که تالاپ‌تالاپ به صندلی دیگران ضربه می‌زنید. شاید ایشان سرجایشان ساکت نشسته بودند. می‌دونید ممکن بود چه آسیب‌های جدی و جبران‌ناپذیری به ایشون برسونید؟ با زندگی مردم بازی نکنید.
آقای وزیر: خب؛ همه آمده‌اند جز یکی. حالا بپردازیم به موضوع اصلی جلسه.
در همین حین یک‌باره در باز می‌شود. آقای فلانی با نور فراوان وارد می‌شود. چراغ‌های راهرو روشن است و نور به داخل تابیده. همه یکصدا داد و فریاد می‌کنند که: «اون در رو ببند،‌ نور چشممون رو زد!»
فلانی با شرمندگی در را می‌بندد. کورمال کورمال صندلی‌اش را پیدا می‌کند و می‌نشیند. ولی با صدای «آخ» گوشخراش آقای بیساری وحشتزده از جا می‌جهد.
آقای بیساری: آقا چرا روی بنده می‌نشینید با اون وزن 120 کیلویی‌تان؟!
آقای فلانی: چه می‌دونستم شما روی صندلی بنده نشسته‌اید؟
آقای بیساری: خب دست می‌مالیدید به صندلی‌تان ببینید کسی روی آن نشسته یا نه!
آقای فلانی: قباحت داره آقای بیساری. از شما بعیده!!
[جلسه تا طلوع آفتاب ادامه پیدا می‌کند. با طلوع آفتاب معلوم می‌شود مدیران وزارت نفت با وزیر راه در دفتر وزیر آموزش و پرورش جمع شده بودند و صورتجلسه جشنواره فیلم فجر را امضا کرده‌اند و به‌طور کلی چند نفر دیگر یک جای دیگر همدیگر را دیده‌اند.]
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 20 دی ماه سال 1389 ساعت 2:36 PM


الهم ارزقنی حج بیتک فی عام هذا و فی کل عام

آمین


سلام 

چند وقت پیش عکسی از مراسم حج امسال به دستم رسید که دیدنش خالی از لطف نیست 

البته این عکس از بالای برج ساعت عمارت مشرف به مسجدالحرام گرفته شده و کروی بودن 

زمین در عکس فکر می کنم دست سازه ولی اساسا تصویر زیباییه  

گفتنیه که در مراسم حج امسال ۵/۳ میلیون نفر شرکت داشتند که کنجایش کلی مسجد در زمانی که تمام قسمتها پر باشه از زیر زمین تا پشت بام بالغ بر یک میلیون نفره 

همین طور که تو عکس می بینید در زمان عکس برداری مسجد کاملا پر بوده حتی خیابانهای اطراف و فضاهای خالی اطراف حرم هم مملو از جمعیت نمازگزاره که براورد شده در این حالت 

بالای دومیلیون نمازگزار همزمان درحال نماز به سوی خانه خدا هستند که تصور حضور بین چنین جمعیتی واقامه نماز موی رو برتن سیخ می کنه

ببینید واقعا زیباست

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 15 دی ماه سال 1389 ساعت 10:53 AM

سلام 

اینم طنز امروز از شهرام شکیبا 

اصولا اگه دست وبالش باز باشه بانمک می نویسه 

بخونید 

 

از زمانی که بشر اولیه برای اولین بار سردش شد، فهمید که باید خودش را گرم نگه دارد و برای دوری از سرما و خطر حیوانات وحشی به غارها پناه ببرد. آرام‌آرام درک بشر از جغرافیا هم بالا رفت و سفر به انسان یاد داد که می‌توان برای فرار از سرما به مناطق گرمسیر سفر کرد. این ماجرا باعث شد تا کوچ‌نشینی پدید آید.

حالا هزاران سال از آن دوران می‌گذرد، اما هنوز کوچ‌نشینان در میان اقوام بشر هستند. از جمله تیم‌های فوتبال که در روزهای سرد سال در گرمسیر اردو می‌زنند و در ایام گرم به سردسیر می‌روند. غیر از تیم استقلال که درست سر سیاه زمستان، رفته‌اند و اردو زده‌اند در آنتالیای ترکیه که از تهران خودمان کلی سردتر است.

بعضی‌ جاهای دنیا بی‌خود و بی‌جهت اسمشان بد در رفته است، مثل پارک دانشجو از یک جهت، آنتالیا در ترکیه از یک جهت دیگر، دبی از یکی، دو جهت و تایلند از همه جهات. علی فتح‌الله‌زاده، سرپرست موقت تیم استقلال هم برای اینکه حرف و حدیثی درنیاید، گفته است: «مربیان ما گفتند یا دبی یا اروپا. ما هم ترکیه را برای آنها هماهنگ کردیم. البته بحث ارزان‌تر و گران‌تر شدن نیست.

دبی چون شهر است، جمع‌وجور کردن بچه‌ها سخت است. دبی کمپ نیست ولی اینجایی که الان استقلال اردو زده، کاملاً کمپ است، وسط بیابان است. بازیکن در اختیار سرمربی قرار دارد. 20 کیلومتر هم با شهر فاصله داریم و هرکس که بخواهد از کمپ خارج شود، گرگ او را می‌خورد!»

1- تیم استقلال که بازیکن این‌طوری ندارد اما بازیکن داریم که اگر دور تا دور اردو را گودزیلا بگذاریم، هرطور هست خودش را به آنتالیا یا آنتالیا را به خودش می‌رساند.
2- آگهی: به چند گله گرگ گرسنه برای حفاظت از اردوی تیم‌ملی نیازمندیم!
3- به نظر شما چند نفر از این اردو صحیح و سالم و بدون جای پنجه و دندان گرگ برمی‌گردند؟

فتح‌الله‌زاده: «پارسال که استقلال از مرحله اول صعود کرد، جشن گرفتند. ما جشن نگیریم؟ باید یک پشتک هم بزنیم. یک جشن و یک پشتک.»
1- پیشنهاد می‌کنم اگر سن حاج‌آقا برای عضویت در تیم‌ملی ژیمناستیک زیاد است، دست‌کم از این دریای انعطاف‌ و استعداد برای مربیگری تیم ژیمناستیک استفاده کنید.
2- با این حساب اگر استقلال قهرمان شود، آقای فتح‌الله‌زاده در جشن قهرمانی تیم، انصافاً دیدن دارد. فرض کنید بازیکنان جام به دست روی سکو هستند و حاج‌آقا هم با یک دست کت و شلوار طوسی‌رنگ، از این سر تا آن سر زمین چمن را مثل فرفره پشتک و دو واروجمع می‌زند. می‌رود و برمی‌گردد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 14 دی ماه سال 1389 ساعت 1:12 PM

سلام 

نوشتن حال وحوصله و بهانه میخواد که من این روزها ندارم 

البته شکر خدا احوال عمومیم خیلی خوبه و روزهای خوشی رو میگزرونم  

 شهرام شکیبا تو ساین روزنامه خبر هر روز مطلب طنزی می نویسه که بعضا جالبه این مطلب رو 

امروز نوشته بود 

بخونید 

 «به نظر می‌رسد چربی‌های اضافه پیکره اقتصاد ایران با اجرای قانون هدفمندکردن یارانه‌ها سوخته شود، این در حالی است که اگر بخواهیم مجدداً یارانه تزریق کنیم، این چربی‌های اضافه به پیکره اقتصاد بازخواهد گشت.»

 

- «البته باید ورزش‌های اضافی که ممکن است صدمه به اجرای این قانون وارد آورند را نیز حذف کنیم.»

اول فکر کردم باز بچه همسایه با توپ چهل‌تکه‌اش زده آنتن ماهواره را چرخانده و حالا صدای شبکه داخلی با صدای برنامه‌های ورزشی و ایروبیک آن‌ور آبی قاطی شده. بعد فکر کردم در راستای ایجاد و ادغام وزارتخانه‌های جدید و گوناگون، وزارت ورزش را در وزارت بازرگانی ادغام فرموده‌اند. بعدتر فکر کردم...

اصلاً مهم نیست که من چه فکر کرده‌ام، تو چه گمان کرده‌ای. فقط مهم است که «او» چه می‌گوید و «او» کسی نیست جز مهدی غضنفری؛‌ وزیر بازرگانی دولت دهم در شرایط کنونی.

بعید نیست که به زودی سخنرانی‌هایی از این دست هم درباره هدفمندکردن یارانه‌ها ببینیم:

- هدفمند کردن یارانه‌ها بهترین و مؤثرترین داروی ترک اعتیاد برای اقتصاد ایران است که داروی رفع خماری، داروی رفع وسوسه، داروی رفع بی‌میلی، کرم حلزون برای رنگ پوست و CD آموزشی روانشناسی را هم به همراه دارد.

- «دوباره می‌سازمت، بدن» فقط با چربی‌سوز هدفمند کردن یارانه‌ها.

- هدفمند کردن یارانه‌ها بهترین وسیله برای کوچک کردن و فرم‌دادن به بینی‌های بزرگ و گوشتی اقتصاد است؛ مورد تأیید اقتصاددانان بزرگ.

- هدفمندی یارانه‌ها از بین برنده موهای زائد اقتصاد ایران، بدون عوارض جانبی. فقط با یک تلفن ثبت‌نام کنید.

- خداحافظ، سولاریوم و سرطان پوست! هدفمند کردن یارانه‌ها اقتصادهایی را که رنگ شیربرنج وارفته‌اند، برنزه و دلخواه می‌کند.

- کوچک‌کننده، سفت‌کننده و فرم‌دهنده شکم بزرگ و بیمار اقتصاد ایران، تنها و تنها هدفمند کردن یارانه‌هاست. بدون عوارض. دیگر نیازی به لیپوساکشن اقتصادی نیست.

- دیگر خانواده‌ها از هم نمی‌پاشند. هدفمند کردن یارانه‌ها بهترین روش برای درمان ناتوانی‌های اقتصادی است. رضایت و لبخند همه اعضای خانواده با هدفمندکردن یارانه‌ها.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 9 دی ماه سال 1389 ساعت 10:39 AM

سلام  

این روزها با هرکی صحبت میکنی حرف از مریضی و سرماخوردگی داره 

تقریبا همه خونواده ما که سرماهه رو خوردن دیروز بایکی از دوستام صحبت می کردم تفکلی صداش در نمی یومد خدا ایشاالله  زودتر این دوست گل منو شفا بده

میگن روحیه بیمار۵۰درصد میتونه به بهبودش کمک کنه  

دیروز من برای کاری مطب پزشک مراجعه داشتم خانم نسبتا جوانی اونجا بود صندلی کناری من بودو با تلفن درحال مکالمه بود ظاهرا اون ور خط مادرش بود که نتیجه رو ازش پرسید خانم جوان با کمال ارامش به مادرش گفت که تمام آزامایشات دال بر  ms است و ایشان قطعا ام اس داره 

حتما می دونید ام اس چقدر بیماری دردناک وعذاب آوریه و کسی که بهش مبتلاست تا اخر عمر درگیرشهوروزبروزبدتر میشه و دست آخرهم فلج میشه اما اون خانم اونقدر راحت راجع به بیماری خطرناکش صحبت می کرد که انگار یه سرما خوردگی ساده داره  

خیلی دلم سوخت اما برام روحیه بالای ایشون جالب بود  

راستش طاقت نیاوردم و ازش پرسیدم گفت خودم از چند ماه پیش میدونستم ولی الان هم مطمئن شدم میگفت من چه بابیماریم کناربیام وچه نیام من اون رو دارم 

اگه خودم رو ببازم بیماری درکمترین مدت بهم غلبه می کنه و زمینم می زنه ولی اگه باهاش مبارزه کنم حتما بهش غلبه میکنم میگفت هیچ پزشکی نمیتونه مثل خودم کمکم کنه و 

حالا که دارمش با غصه خوردن چیزی عوض نمی شه مگر حال من که بدتر می شه 

واقعا از اعتماد به نفسش و قدرتش خوشم اومد و روحیه بالاش رو ستایش کردم 

از ته دل برای ایشان و تمام بیماران آرزوی سلامتی دارم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 6 دی ماه سال 1389 ساعت 3:18 PM

سلام 

تقریبا تمام ما مردم به چیزی به عنوان سرنوشت اعتقاد داریم 

از گذشته هم خیلی از کسانی که راجع به علوم انسانی تحقیق می کنند بحث وجدل فراوانی راجع به این موضوع داشته اند و هیچ گاه به جواب واحد و قانع کننده ای نرسیدند 

چند وقت پیشبهد از ۲۰ سال همسایه و همبازی زمان کودکیم رو در حالی که معتاد شده بود و شغل خیلی پستی (پرچ کردن پلاک اتومبیل) داشت دیدم 

خیلی لاغر و تکیده شده بود اعتیاد از اون صورت معصوم و نسبتا زیبای کودکی چهره ای کریه ساخته بود که حتی وقتی عکس ۱۰ ۱۲ سالگیشو به دوستی که توی اون برخورد همراهم بود نشون دادم باورش نشد این عکس اون باشه 

راستش سعی کردم منو نبینه که مبادا حال و روزش باعث شرمندگیش نشه ولی خودش با دیدن 

من جلو اومد و آشنایی داد و گرم سلام وعلیک کرد 

راستش تا یکی دو ساعت فکرم مشغولش بود که چرا اون به این روز افتاده آیا سرنوشتش این  

بوده یا خودش باعث شده  

بی شک البته که خودش تا حدودی مقصره

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 5 دی ماه سال 1389 ساعت 10:23 AM

سلام 

یه وقتهایی اونقدر زندگی یکنواخت وکسل کننده اس که آدم موضوعی برای فکر کردن پیدا نمی کنه چه برسه به نوشتن راستش هر چی به مخم فشار اوردم چیزی که برام جالب باشه که بنویسم 

پیدا نکردم  

حقیقتا شدم عین ماشین تمام شش روز کاری هفته برام عین همه روز هفتم هم که خوابم!! 

البته صبح با دوستی که خیلی بهم لطف داره صحبت می کردم گفت بخاطر تنبلی مضاعفته که 

اینجوری شدی!!! 

البته حرفشو کاملا قبول دارم 

 

فقط یه چیزی به ذهنم رسید یه دعایی که فرازیش به این مضمونه که خداوندا ظالمان رو به خودشون مشغول کن! اگه حوصله سرزدن به اخبار رو داشته باشید می بینید که این دعا چقدر با 

شرایط امروز صدق می کنه 

به قول قدیمیها فقط آهن آهن رو از کوره در میاره!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 1 دی ماه سال 1389 ساعت 1:38 PM

سلام 

خدا را شکر واقعا خدا را شکر 

الحمدللله و منه آخرین مشکلمون هم حل شد واقعا مونده بود همین یکی که آقا حل فرمودند 

به لطف خدا و بینش و بصیرت خواص آگاه همین الساعه تلویزیون اطلاع داد پول هنگفتی که 

جناب دکتووور از ارث پدری  به حساب مردم ریختند که هم باهاش می شه خونه خرید و هم ماشین و هم اتو ویخچال!! خمس نداره و مومنین و مومنات با خیال راحت همه رو خرج کنند وحالشو ببرند  و از شیر مادر حلال تره الحمدالله 

البته که چون ارث پدر دکتووور پول امام زمونه و خیلی با برکت ما که نگرفتیم ولی اونایی که گرفتن 

یه وقت با پولهای شبهه ناکشون مخلوط نکنن حیفه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 1 دی ماه سال 1389 ساعت 11:26 AM

سلام  

ما ایرانی ها مردم سنت زده ای هستیم 

انواع و اقسام آداب وسنن کوچیک و بزرگ خوب و بد و صد البته بعضا دست و پا گیر  

برای ما ار لحظه تولد و در طول زندگی و تا آداب در گور نهادن و پس از اون آداب و سنن به اندازه کافی وجود داره  

بعضی شون انصافا اون قدر مزخرف و دست و پا گیرن که آدم رو از انجام بعضی کار ها باز می داره 

و اصولا عطاشون رو به لقاشون می بخشه مثل آداب پروسه ازدواج !!! 

خدایی هر کدوم از ما چقدر جوون دورو ورمون میشناسیم که در سن ازدواج هستند و بخاطر 

حرف عمه و خاله و رسوم موجود جرات ازدواج ندارن 

البته بعضی از رسمها هم خنده دار و چرندن به این عکس نگاه کنید   

  

 البته از حق نگزریم بعضی شون هم باحالن و شاید فارق از تشریفاتی که هر سال اضافه  

می‌شه باعث خیر شه مثل همین شب یلدا! 

دیشب به همت خواهر کوچیکه خانواده دور هم جمع شدیم و خدا رو شکر بد نگذشت 

اخر شب هم آبجی خانم که حالا سربزرگ شده ادای بزرگترا رو در اورد و برای هرکدوم یه فال حافظ گرفت فال من این شعر معروف اومد 

البته فکر کنم مال من تصادفی نبود و خواهرم یه شیطنتی به خرج داد 

 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوشکو به تایید نظر حل معما می‌کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دستو اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیمگفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بوداو نمی‌دیدش و از دور خدا یا می‌کرد
این همه شعبده خویش که می‌کرد این جاسامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلندجرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرمایددیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیستگفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 29 آذر ماه سال 1389 ساعت 2:01 PM

سلام 

داستان زیر رو دوستی برام فرستاده 

البته شاید بیشتر یه قصه باشه تا واقعیت ولی هستند کسانی که بخاطر ثروت مردی سالخورده 

پا روی جوانی و احساسشون می زارن 

بخونید: 

 

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. 
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟ 
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روزشنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم. 
صبح شنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست !!! 
پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود !!!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 29 آذر ماه سال 1389 ساعت 10:20 AM

همه شب در آرزویم که ببینم از تو رویی 

 

                            چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 28 آذر ماه سال 1389 ساعت 1:41 PM

سلام 

یه ضرب المثله که می ‌گه: 

هر کس به فکر خیشه    کوسه بفکر ریشه!! 

مثالهای ملموس این مثل رو هر کدوم از ما روزانه تو جامعه پر از فرهنگمون می بینیم 

همه ما روزانه به مواردی بر می خوریم که می‌بینیم افرادی سعی در سبقت از دیگران برای رسیدن به اهدافشون دارند جالبه که این مطلب از کودکی به ما آموزش داده می‌شه 

حتما همتون بازی کودکانه ای که تو مهد کودکها می‌شه رو دیدید که ۹ صندلی می‌زارند و ۱۰ کودک با پایان آهنگی باید روی اونها بشینند و ضعیف ترین بچه از دور بازی حذف می شه همین  

طور تا آخر که قهرمان حق بگیری!! شناخته می شه  

ما بااین بازی سعی می کنیم به فرزندانمون بیاموزیم حق گرفتنیه نه دادنی!! 

دوستی دارم که همسری ژاپنی داره  که قبلا تو کشورش مربی مهد کودک بوده خانم  

شیء گینگ همسر دوستم می گفت این بازی تو ژاپن هم اجرا می شه فقط یه فرق بزرگ داره 

اونجا هم ۹ صندلی برای ۱۰ کودک می‌چینند ولی بچه ها باید سعی کنند با تموم شدن موزیک 

کسی بی صندلی نمونه و روی زمین نباشه  

اونها در حقیقت می خوان به فرزندانشون فرهنگ کار گروهی و به فکر همنوع بودن رو آموزش بدن 

 

حالا شاید بهتر بشه فهمید که چرا ژاپن ۲۰ سال بعد از پایان جنگ در حال تبدیل شدن به یک ابرقدرت اقتصادی بود و ما ۲۰ سال بعد از جنگمون دچار چنین اختلاف طبقاتی روزافزونی هستیم 

و فرزندان و حتی نوه‌های رزمندگان جنگ هنوز در حال سهم خواهی از مردم به خاطر رشادت 

پدرانشان هستند و خود کهنه سربازان بازمانده از جنگ هم که در حال حاضر قدرت‌های اصلی سیاسی و اقتصادی و نظامی کشورند 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 27 آذر ماه سال 1389 ساعت 11:06 AM

سلام 

یه خط شعره که اگه اشتباه نکنم می گه 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی! 

به نظرم از اون حرفهاست که باید با آب طلا نوشت 

تو این سالها من سعی کردم آین ایام عزاداری امام حسین رو هر سالی تو یک جای ایران باشم  

تقریبا ۲۵ سی شهر و منطقه کشور  رو تو این سالها دیدم و جذاب‌ترین اتفاق کل سالمه که سعی به هیچ عنوان از دستش ندم سالهایی بوده که دو سه هزار کیلومتر روندم و روفتم و دیدم

تو اکثر تمدنهای بازمانده از قدیم مردم یک سری مراسم و کارناوالهایی دارند و جالبه که این عزاداری ایرانیان هم تبدیل به همین سرمونی و کارناوال ملی مذهبی شده! 

خیلی جالبه این مراسم استان به استان که هیچ شهر به شهر و روستا به روستا متفاوته 

تو هر کجا که می ری می بینی یک سری مراسم مخصوص به خودشون رو دارند که شاید تو روستای کناری جور دیگری باشه که البته فصل مشترک همشون گریه بر مصیبت اهل بیت رسول 

خداست 

و صد البته بی روح ترین و ریاکارانه ترینش هم مال تهران خودمونه! 

امسال من تو این ده شب مراسم شیراز و کاشان رو دیدم که به نوبه خودش جالب بود البته یه شب هم مهمان دوستی تو روستایی از توابع نطنز بودیم که اونجا که شبیه یه تئاتره! 

ولی نکته جالب قضیه اینه که ما ایرانی‌ها اگه عاشورایی هم نبود باز هم بهانه ای برای انجام  

مراسمی در سطح کشور پیدا می کردیم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 23 آذر ماه سال 1389 ساعت 1:11 PM

سلام  

یه وقتهایی مخ آدم اونقدر مشغوله که حتی خودت هم جرات نزدیک شدن به افکارت رو هم نداری 

اون وقته که به قولی اونقدر ثنم داری که یاسمن توش گمه!! 

حالا تو این اوضاع و احوال بخای یه چیزی هم بنویسی که چه شود!!! 

ولی خوب همیشه راه تقلب بازه و می شه ایمیلهای در یافتی رو کپی پیست کرد 

البته این قصه نکته قابل تاملی هم داره 

بخونید بدک نیست:

هدیه فارغ التحصیلی!

 

مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد  ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود  مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد

بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تورا بیش از هر کس دیگری دردنیا دوست دارم سپس یک جعبه به دست او داد پسر کنجکاو ولی ناامید جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلاکوب شده بود  یافت با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال
کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد
ودارایی که داری یک انجیل به من میدهی؟

سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد خانه زیبایی داشت وخانواده ای فوق العاده یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتماً خیلی پیر شده وباید سری به او بزند از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود اما قبل ازاینکه اقدامی بکند تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از اینبود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده استبنابراین لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسیدگی نماید   

هنگامی که به خانه پدر رسید  در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد  اوراق و کاغذهای مهم  پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را باز یافت در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد وصفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد  نظر او را داشت وجود داشت روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده است

 

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 17 آذر ماه سال 1389 ساعت 2:17 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389 ساعت 1:57 PM

سلام 

محرم آمد 

ماه حسین(ع) 

ماه شهادت  

ماه رشادت 

ماه ایثار 

ماه گذشت از زندگی و هر آنچه دلخوشش می کرد از زن و فرزند و مال بخاطر تکلیف الهی 

 

ولی بدبختانه این سالها در شهر و دیار ما 

ماه ریا 

ماه اسراف 

ماه گناه 

ماه شرک به خداوند 

ماه ... 

 

این روزها بخاطر حکومتی شدن سوگواری سیدالشهداء شان آقا ابی عبدالله وضعیتی حاکم شده رقبتی برای حضور در مراسم باقی نمانده و یاد حسین به کنج دلها در خانه کشیده شده 

البته برای کسانی که بدور از جو زدگی لختی تامل می کنند 

چه فراوانند کسانی که برای شرکت در کارناوال عزاداری لحظه شماری می کنند و از ماه قبل 

چهره شهر رو سیاهپوش تفریح خود می کنند 

هر شب هزاران بار حسین و یارانش رو از دم تیغ میگزرانند و جماعت مداحان با بازی کردن با احساسات مردم نان یک ساله رو ۱۰ روزه می برند و به ریش جماعت می خندند 

فقط ای کاش از خود می پرسیدند فردای قیامت با چه رویی در محضر عدل الهی حاضر خواهند شد؟  

خدا می داند و خود ابی عبدالله هم گواه است که ایشان را تا مرتبه خداوندی بالا ببرند که شرکی از این بالاتر نیست  

عده ای ریا کار هم که پا را فراتر می گزارند و دیگ پلو یی که از حلال و حرام چندین برابرش رو  

جمع کردند بار میگزارند و سعی در نمک گیر کردن امام حسین را دارند که فردای محشر به واسته 

نذوراتشان پیش خدای عادل رو انداخته و قلم عفو بر کرده و ناکرده ایشان کشیده شود

دیگ هر چه بیشتر تو چشم تر و تضمینی تر تازه در چشم در همسایه و دوستان هم به افراد 

معتمد و مومن جلوه کرده و این دنیا و ان دنیا تضمین شده 

راستی اگر عاشورایی نبود دکان چند نفر تخته می شد؟  

چند پسر و دختر از قرارهای شبانه بی سوال والدین جا می ماندن؟  

چند جوان دیگر نمی توانندصدا انکر الاصوات مداحی رو از سیستم صوتی اتومبیل خود خارج کنند وکسی جرات اعتراض نداشته باشد

هر شب این دهه بارها وای حسین کشته می شود و جماعت هم شامی خورده و خندان از رفع 

بیکاری و شاد از بخشودگی اهل گنه به خانه باز می گردند تا فردا 

حسین جان ما شرمنده توایم که فردا بخاطر عشاقت!! باید.... 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 15 آذر ماه سال 1389 ساعت 12:08 PM

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم 

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند 

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود  اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد 

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم 

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ شدیم تو خلوت 

 بچه که بودیم اسون دلمون نمی شکست 

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون  می‌شکنه 

بچه که بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم 

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچ چی بعضی رو هم بینهایت دوست داریم

بچه که بودیم قهر زیاد می کردیم ولی ۲ دقیقه بعد آشتی بود و بازی 

اما حالا خدا نکنه قهر کنیم به کمتر از ذلت طرف که تا دیروز عاشقش بودیم راضی  

 نمی شیم  

بچه که بودیم با یه تکه نخ ساعتها سرگرم بودیم 

اما حالا چی

کاش هنوز بچه بودیم 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 ساعت 3:56 PM

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ  

عَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ ۗ وَاللَّـهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ  

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا می‌داند، و شما نمی‌دانید.  

 

سوره بقره آیه ۲۱۶ 

 

سلام  

تموم ما به قول خودمون مسلمونا که عمدتا مسلمون به شناسنامه ایم حداقل یه قرآن تو خونه هامون پیدا می شه ولی حیف که خیلی کم سراغشو می گیریم  

آیه ای از قرآن که در فوق مطلبم آوردم شاید تو زندگی همه ما بارها کاربردشو دیدیم و نشانه ای از عشق خالق به مخلوق داره خداوندی که حواسش به بندهاش است و مراقبشونه 

تو زندگی همه ما شرایطی بوده که برای بدست اوردن چیزی و یا از دست دادن چیزی کلی  

جلز ولز کزدیم ولی مدتی که گذشته دیدیم چه حکمتی در تقابل سرنوشت با خواستمون بوده 

درست مانند مادری که داروی تلخی رو بی توچه به گریه کودکش به خوردش می ده و یا چاقو رو بزور از دست کودکش می گیره  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 13 آذر ماه سال 1389 ساعت 12:00 PM

سلام 

بعضی ازما معمولا عادت داریم اگه چیزی موافق نظرمون نبود اول ضاهر متواضعانه می گیریم ولی درباطن سعی در به کرسی نشوندن حرفمون داریم 

اگه این مرحله جواب نداد وارد فازهای بعدی می شیم و به زبون خوش یا ناخوش سعی می کنیم 

بگیم ما عقل کلیم!!! 

شاید در کل حرفمون درست باشه ولی چون روش مباحثه رو بلد نیستیم کاری می کنیم طرف مقابل جبهه بگیره و حرف درستمون رو هم قبول نکنه 

ولی در مقابل هستند کسایی که برعکس حرف مفتی رو در لفافه‌ای از حقیقت و مغلطه می پوشانند و به خورد طرف می دند و اون بیچاره هم می‌پزیره!! 

که نمونه بارز گروه دوم رو می شه تو صنف ملایان و آخوندها به وفور یافت  

یه نمونه از روش درست مباحثه رو که برام جالب بود صرف نظر از درست یا غلط بودن کلیت کلام براتون لینک می کنم بخونید جالبه 

 

http://www.ayandenews.com/news/21336/

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 13 آذر ماه سال 1389 ساعت 00:17 AM

سلام 

خیلی دلم گرفته از تنهایی از اینکه چرا باید تاوان نامردی و بی صفتی دیگری رو بدم 

ازاینکه داره داره با زندگیم بازی می شه فکر می کردم تموم شده ولی طرف دست بردار نیست 

مگه من نمی تونم همین کار رو بکنم ولی اون وقت فرق من با اون چیه؟ 

نمک خورده و نمکدون شکسته رفته پشت سر من صفحه گذاشته 

مقصر خودمم باید اون وقت که دلبستم چشم کور شدم رو باز می کردم نمی شه که عقل رو 

اکبند نگه داشت 

شاید باید عین آدمهای ضعیف فقط به خدا واگذارش کنم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 11 آذر ماه سال 1389 ساعت 2:04 PM

سلام 

خوندن پست یکی از دوستان تو وبلاگش زمینه ای شد برای نوشتن این مطلب  

اول چیزی که خودم دیدم رو براتون نقل می کنم: 

تو هند چیزی نظرمو به خودش جلب کردپای یه فیل بالغ چند تنی رو صاحبش با یه ریسمان خیلی نازک که شاید یه آدم بااندکی زور بتونه پارش کنه به یه درخت نسبتا کوچک بسته بود 

وفیل هم هیچ تلاشی برای خلاصی نمی کرد جالبه که وقتی علتشو پرسیدم فهمیدم هر فیل 

تقریبا این حس رو به یه درخت خاص داره و اگه با زنجیر پاشو به درخت کناری ببندن اگه احساس 

خطر کنه درخت رو از جامیکنه روش تربیت فیل هم جالبه اون وقتی تازه به دنیا می یاد پاشو با 

زنجیر به همون درخت می بندن و بچه فیل هرچی تلاش می کنه نمی تونه خودشو خلاص کنه 

پس تو ذهنش می‌مونه که زور اون درخت ازش بیشتره و تا پیری هم تلاشی برای رهایی از این 

تصور خود ساخته نمی‌کنه!! 

حالا این اتفاق تو زندگی ما آدمها هم به نوعی دیگه تکرار می‌شه 

خیلی از ما وقتی از چیزی تو زندگی تصویر ذهنیی داریم که این تصویر یا ریشه در اعتقادات مذهبی یا قومی و یا سنتهای خانوادگی یا منطقه‌ای‌مون داره پیش خودمون از اون یه تابو 

می سازیم و گذر از اونها رو برای خودمون تقریبا محال می‌دونیم واگه ببینیم کسی هم از اونا عبور 

کرده اونو هنجارشکن و محکوم به فنا و شکست می دونیم 

خیلی از ما خودمون رو تو حصاری خودساخته از بعضی تعصبات محصور کریم وهیچ تلاشی هم برای بهبود شرایطمون نمی کنیم البته این مساله نسبت معکوس با سطح سواد و فرهنگ داره 

جالبه کسانی که چنین تصوری رو دارند اون رو دست آخر به گردن سرنوشت می اندازند 

البته منکر سرنوشت نمی شه شد ولی این به اون معنی نیست که ما گرفتار یه جبر کاملا بسته‌ای هستیم بلکه ما به قول بزرگی در یه جبر وسیع مختاریم شاید عین کسی که به شهری 

تبعید شده و حق خروج از اون شهر رو نداره ولی آزاده که در هر کجای اون شهر مسکن کنه و هر طوری که خواست تو اون شهر زندگی کنه 

خیلی خوبه که که ما بتونیم حالا که دچار زندگی هستیم حداقل خودمون دیگه برای خودمون پابند درست نکنیم 

راستی چند روزیه که حال روحیم خیلی بهتره شاید که نه قطعا علتش اینه که تونستم اونی که تو زندگیم وارد شده بود و من هم چون شرایط خوبی نداشتم با اینکه می دونستم فریب کاری بیش نیست ولی خودم رو به کوری وکری زده بودم و به خلوتم راهش داده بودم رو با خودم کنار بیام 

و چشمام رو رو حقیقت باز کنم و از خودم برونمش البته با دلیل محکم 

راستش چون خودم باعث شده بودم به شعورم توهین بشه یه خورده بخشیدن خودم برام سخت بود

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 10 آذر ماه سال 1389 ساعت 4:25 PM

سلام 

امان از این تعطیلات بی موقع  

من نمی دونم اینایی که برای مردم تصمیم می گیرن از کره ماه آومدن 

مثلا با تعطیل کردن دفعات پیش هوا خیلی خوب شد که هی به بهانه آلودگی شهر رو تعطیل 

می کنن شاید که نه حتما دلیل دیگه ای داره که خودشون بهتر می دونن 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 9 آذر ماه سال 1389 ساعت 1:20 PM

سلام 

دیشب بعد از مدتها یه فوتبال درست و حسابی دیدم با طمع مزه پرونی های عادل !!!  

بارسلون و رئال که حال کردم حال این یارو بچه قرتی(رونالدو) گرفته شد 

یارو عین بچه شتر تازه متولد شده می مونه!! یادم نمی ره وقتی تو جام جهانی قبل با ایران 

بازی می کرد چنان ایرانی ها رو نیگا می کرد که انگار باتیم معلولین بازی دارن 

کاش کعبی اون فن ۱۸ امتیازی تکواندو رو بجای فیگو ور این یارو اجرا می کرد!!!

راستش من اساسا طرفدار تیم خاصی نیستم و بازی زیبا رو دوست دارم والبته کلی افسوس می خورم وقتی می بینم طرف نون نداره بخوره اونوقت پولشو کسی دیگه می گیره ماشین  

آخرین مدل کسی دیگه سوار می شه شهرتش مال کسی دیگس اون وقت طرف بخاطر یه بازی 

مثل بچه ها گریه می کنه باب برو فکر نون کن خربزه آبه 

این ها مقدمه ای بود که نکته ای که توجهمو جلب کرد بگم : 

یادش بخیر یه معلمی داشتیم همیشه میگفت اگه یه روزی خواستید سوپور شهرداری هم بشید برید سرسوپور شید 

همین یه جمله عامیانه پیر مرد معلم شاید خلاصه وچکیده درسی باشه که طی دوره ای طولانی 

روانشناسان و استادان موفقیت می خوان به شاگردانشون بدن 

ما ایرانی ها اصولا استاد خراب کردن آدمهای موفقیم ولی ای کاش می شد بجای حسادت از روش کارشون نمونه برداری می کردیم و تو کارمون استفاده می کردیم 

عادل فردوسی پور توکارش نمونه یه آدم حرفه ای یه کسی که  با علاقه کارش رو دنبال میکنه 

شاید  حفظ کردن  اسم آهنگ روز اسپانیا و پیداکردنش کار خیلی سختی نباشه و خیلی هم مهم بنظر نیاد ولی این کار رو هر کسی نمی کنه و این نشون از یه وجه تمایز با بقیه اس 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 6 آذر ماه سال 1389 ساعت 11:19 AM

 سلام 

تومدتی که نبودم دوستان لطف کردن و ایمیلهای زیادی برام زدن که خوندن بعضیشون خالی از لطف نیست یکیش هم اس ام اس های آقایون لاتاس 

بخونید: 

زغال قلیونتیم ، بکش خاکستر شیم !


 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

زغال قلیونتم رفیق! میسوزم تا بسازمت!!!



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

 

سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس 

تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!
 


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون کن!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 پوست موز زیر پاتم ، حال میکنم اگه افتخار بدی پاتو بذاری روم ! 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !! 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخور ، فنا شیم
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 بند کفشتیم گره بزن خفه شیم 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 کش شلوارتم رفیق ولم کن تا آبروتو ببرم 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

سیگارتیم بکش تا دود شیم
 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد باید منو بزنه 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

چروک لباستیم اتو بزنی هلاک شدیم!
 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 تریپ مرام : کلنگتم عمله !!
 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

 

سلامی به گرمی آش رشته که با پیازداغ روش نوشته :

“مرامت منو کشته“

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

میگن نارنگی چون پوستش زود کنده میشه

پیش مرگ همه ی میوه هاست !

نارنگیتیم هلو ! 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

این اس ام اس رو میزنم به سلامتی همه خوبا

که سخت مشغول شطرنج زندگی اند

و نمیدونن ما مات رفاقتشون هستیم 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشکر خشک و خالی از ما میکردی که یه عمریه آوارتیم !!!
 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

بزرگترین دشمن آدم پوله:هر چی دشمن داری بده به من و خودتو خلاص کن

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 6 آذر ماه سال 1389 ساعت 10:20 AM

سلام به همه دوستان 

اولا باید عذر خواهی کنم بابت مدت نسبتا طولانی که نبودم 

راستش مدتی رو بخاطر مشکلاتم اصلا حس و حال نوشتن رو نداشتم ۲۰ روز اخیر رو هم که سفر بودم  

انشاالله که بتونم باز هم بنویسم و شما هم با نظراتتون منو رو یاری کنید 

فعلا تا بعد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 23 مهر ماه سال 1389 ساعت 11:54 AM

آیا می دانید؟

 حروف انگلیسی  A,B,C,D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 99 دیده نمی شود؟

حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می رود (Hundred)

 

حروف A,B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی شود.

حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand)

 

حروف B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی شود.

حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می رود. (billion)

 

و حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی بکار نمی رود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 14 مهر ماه سال 1389 ساعت 4:59 PM

سلام 

قربون لطف خدا برم ما که از حکمت کاراش بی اطلاعیم ولی یقین دارم برگی از درخت نمی افته 

مگر به اذن او و حکمتش 

اخر هفته گذشته برای خودم برنامه یه سفر ۴ ۵ روزه رو گذاشتم از تعطیلی دوشنبه استفاده 

کردم چندروزی پیچوندم 

دیروز خیر سرم سرحال و کوک اومدم دفتر داشتم کارام رو می کردم  ایمیلمو خوندم که دوستی نادیده  نامه ای سراسر محبت بهم داده بود که داشتم جوابشو می دادم ضمنا با یکی از دوستای 

وبلاگیم هم اینترنتی گپ می زدم که خبری رو شنیدم که به کلی بهمم ریخت و سفر رو کلهم از دماغم در اورد اتفاق خیلی سنگین بود و تا امروز هضمش برام ناممکن بود 

دیشب رو که سر جمع یه ساعت نخوابیدم  

ولی از همه بدتر اینه که کسی نیست که یه دلداری کوچیک بهم بده 

شاید خیلی مسخره باشه ولی بعضی وقتها آدم حتی به یه دلخوشکنک ساده که از زبون دوستی در بیادبااینکه می دونی فقط حرفه شاد می شه 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 6 مهر ماه سال 1389 ساعت 11:02 AM

سلام 

بعضی وقتها چرخ زدن تو اینترنت خیلی هم خالی از لطف نیست و آدم به چیزهای جالبی  

بر می خوره مثل سایتی که اگه شما توش درآمد سالانه تون رو به دلار یا پوند وارد کنید بهتون 

می گه چندمین فرد ثروتمند جهانید!!! درست یا غلطشم رو  خدا می دونه 

آخه می گن به ملا نصرالدین می گن وسط زمین کجاست می گه همین جایی که من وایسادم!! 

می گن از کجا معلوم می گه اگه باور ندارین وجب کنید!! 

این آدرس سایت  

برای تفریح بدک نیست

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 30 شهریور ماه سال 1389 ساعت 1:27 PM
راز بقاء 
شیر آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کند ترین غزال افریقایی کمی تند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

وغزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود  تا کشته نشود .

مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی. این راز بقاست.
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 27 شهریور ماه سال 1389 ساعت 4:40 PM

سلام 

امروز یه مقاله دیدم در رابطه با مسائل بین همسران که حرفهای مستدل رو بیان کرده 

بهرحال به یه بار خوندنش می ارزه   

 چه مسائلی را نباید به همسرتان بگویید؟!

 

بعضی از خانمها یا آقایان عادت دارند تمام اتفاقاتی را که در طول روز برای شان اتفاق افتاده است را برای همسر حود تعریف کنند . با این وجود گاهی اوقات صحبت کردن بسیار خظرناک است و توصیه نمیشود که مدام صحبت نکنید ، سکوت در بسیاری از موارد بهتر از صحبت کردن می باشد.

آیا میدانید برای اینکه روابط زناشویی تان تداوم بیشتری داشته باشد، همه چیز را نباید به همسر خود بگویید! آیا میدانید چه صحبتهایی را باید به همسر خود بگویید و چه سخنانی را باید مطرح نسازید؟

اولین گام در روابط زناشویی نحوه ی صحبت کردن است ، طرز صحیح صحبت کردن با همسرتان تاثیر بسزایی را در روابظ شما میگذارد البته لازم به ذکر است نه هر صحبتی .

بعضی از خانمها یا آقایان عادت دارند تمام اتفاقاتی را که در طول روز برای شان اتفاق افتاده است را برای همسر حود تعریف کنند . با این وجود گاهی اوقات صحبت کردن بسیار خظرناک است و توصیه نمیشود که مدام صحبت نکنید ، سکوت در بسیاری از موارد بهتر از صحبت کردن میباشد.

در این مقاله توصیه و پیش نهادهایی را برای شما ارائه خواهیم کرد:

از دیدگاه روان شناسان انسانها از این منظر به چند دسته تقسیم میشوند

1- افرادی که همه مطالب زندگی خود چه در حال ، چه در گذشته را برای همسران خود بازگو میکنند به بلوغ فکری نرسیده اند ، ذهنشان مانند دوران نوجوانی شان عمل میکند که عادت داشتند همه چیز را برای خانواده خود تعریف کنند .

2- افرادی که در تعاریف خود ، صحبتهای شان اغراق میکنند و حتی گاهی وقتها به دروغ نیز متوسل میشوند ، افرادی هستند که اعتماد به نفس کمی به خود دارند ، با این کار قصد دارند تا اعتماد به نفس خود را افزایش دهند . امروزه پیوند بین زوجهای با ازدواجهایی که در سابق صورت میگرفت کاملا متفاوت میباشد . در زمان امروز اکثر زوجین هر دو با هم به کار بیرون از خانه اشتغال دارند ، زمان کمی را برای صحبت کردن با یکدیگر دارند ، هنگامی که فرصتی برای صحبت کردن پیش میآید در اغلب موارد راجع به کار بیرون از خانه ی خانم یا آقا میگذرد ، به ندرت پیش میآید که زوجین در مورد رابطهی خودشان ، زندگی دو نفره ای یا چهار نفرهاشان به صحبت بنشینند .

حال به توضیح این موضوع میپردازیم که چرا نباید تمام صحبتهای خود را به همسرتان بازگو کنید ؟ این سوال چندین پاسخ دارد:

1- از دیدگاه بعضی از روانشناسان افرادی که گذشته تلخ و سخت داشته اند باید توجه کنند که ، هنگامی تجربه های تلخ گذشته باید چراغ راه آینده باشد و بس. سعی کنید با گذشته های تلخ تان خداحافظی کنید و با عنوان کردن تجربه ها ذهن همسر تان را مغشوش نکنید . توجه کنید که شما دیگر در دوران مجردی به سر نمیبرید ، شما تشکیل خانواده داده اید و از همان روز اول که وارد زندگی زناشویی میشوید باید سعی کنید همهی گذشته ی خود را فراموش کنید ، و الان زمان آن است که زندگی دو نفره ی که در آینده خواهید داشت فکر کنید ، صحبتهایتان نیز باید حول زندگی مشترکتان باشد نه گذشته تلختان .

2- اگر از اشتباهات گذشته عبرت گرفته اید و تحول خاصی در رفتارتان ایجاد کرده اید لزومی به بازگو کردن اشتباهات گذشته تان نیست چون ممکن است بر دیدگاه طرف مقابل به شما اثر منفی بگذارد و یا برخی قابلیت های فعلی تان نادیده گرفته شود. مگر در مواردی که بازگو کردن تجربه شما میتواند مانع تکرار اشتباه برای طرف مقابلتان شود.

3- صحبتهایی را از گذشته ، حال برای همسرتان بازگو و تعریف کنید اما سعی کنید وارد جزییات نشوید ، مسائل را برای او کاملا باز نکنید و نشکافید .


حال چه صحبتهایی را نباید مطرح کرد:

1- اسرار تان را به همسرتان نگویید .منظور از اسرار چیست ؟

مشکلاتی که در دوران قبل از ازدواج برایتان بوجود آمده و بازگو کردن آن تنها باعث مشغول کردن ذهن همسرتان میشود. نا گفته نماند که مسائلی است که گفتن آنها به همسرتان ضروری است مثلا تجربه نامزدی ناموفقی اگر در گذشته داشته اید به همسر تان بگویید اما آیا واقعا لازم است همسرتان از جزئیات آن مطلع باشد؟ مشکلاتی که با پدرو مادر، خواهر یا برادر تان داشته اید و عنوان کردن آنها به دیدگاه همسرتان نسبت به خانواده تان خدشه وارد میکند ، کمبودهایی که در زندگی با آنها مواجه بوده اید ، رنجها و مشقتهایی را که متحمل شده اید ، و مسائلی مانند این موضوعات بهتر است بازگو نکنید.

2- اگر زمانی به همسرتان ، رفتارهایی که انجام میداده شک کردید و در وفاداریش نسبت به خودتان مردد بودید

هرگز این موضوع را مطرح نسازید ، زیرا ممکن است شما به اشتباه چنین فکری را داشته بودید در این صورت احساس وفاداری که بین شما و شوهرتان وجود داشته است در همان زمان از بین می رود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 24 شهریور ماه سال 1389 ساعت 12:53 PM

سلام 

من قبلا هم گفتم چون من غیر از تو جای خودم و رو متکای خودم خوابم نمی بره و ضمنا 

از نوشابه شیشه ای هم پرهیز می کنم فلذا چند ماهیه که بلا نسبت شما  راجع به مسائل دورو برم مثل گوسفند شدم الان هم فصل چیدن پشممه!! قشنگ سرم تو کار خودمه آسه می رم آسه می یام ضمنا انتن تلویزیون رو هم کندم!! 

ولی چند شب پیش صنحه ای رو منزل دوستی دیدم که هنوز هم از جلوی چشمم نمی ره 

ببینم اگه اون فرد یهودی هر روز روی سر پیامبر خدا خاکستر وزباله می ریخت و یا اگه گالیله 

رو خواستن بسوزونند چیزی از شان و مقام رسول خدا و یا گالیله کم شد و به اونها اضافه شد 

که امروز حضرات عقلای ناقصشون رو روی هم ریختن و گفتن چفیه  دور گردن عروسک کوروش و 

کاوه آهنگر بندازیم که اونا رو کوچک کنیم چون می دونیم هر وقت ما از جیزی تعریف کنیم مردم ازش متنفر می شن بیاییم و از ایران تعریف کنیم بلکه مردم از اینم دست بردارن 

بخوایم مسخره بازی راه بندازیم و عروسک کوروش رو بیاریم و جلو پامون زانو بزنه و چفیه گردنش بندازیم تا با کوچک کردنش خودمون رو بزرگ کنیم 

زهی خیال باطل

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ساعت 09:55 AM

سلام 

امروز تو یه سایت خبری داستانی رو خوندم که نقلش خالی از لطف نیست 

و شاید تلنگری به خودمون باشه 

اما داستانک 

 

 شاید فردا دیر باشد

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود

که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 21 شهریور ماه سال 1389 ساعت 3:36 PM

سلام 

ماه رمضان رفت و عید رمضان آمد 

صد حیف که آن رفت و صد شکر که این آمد 

بالاخره ماه رمضان هم تو چشم بر هم زدنی گذشت و خوشا بحال اونایی که از این فرصت برای 

خودسازی بهره ای بردند و مشمول آمرزش حضرت حق قرار گرفتند 

 

راستی امروز دوستی برام لینک یه فیلم حدود ۳ دقیقه ای رو ارسال کرد حتما ببینیدش 

حیفه از دستش بدید امیدوارم همیشه تنون سالم باشه 

 

http://www.thevisualmd.com/health_centers/cardiovascular_health/cardiovascular_continuum

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389 ساعت 3:20 PM

سلام 

کاش هرگز چشمم به سر خط خبر نمی افتاد و کاش اصلا امروز هیچ چیز رو نمی خوندم 

با خوندنش خدا می دونه چه غمی سرتاسر وجودمو گرفته سرم در د می کنه و حال خیلی بدی 

دارم کاش گریه حداقل کمی ارومم کنه  

ندا کوچولو دختری که چندیدن روز بود آزرده از ظلم زن عموی جنایت کارش  روی تخت بیمارستان 

تو کما بود و درد می کشید دیگه هیچ دردی نداره خداوند فرشته کوچکی رو از زمین برد

آخه خدایا چرا؟؟؟؟؟؟ 

مگه اون طفلی چه گناهی داشت؟ 

اخه نمی شد بجای اون یکی از این ظالمین رو شرشون رو از سر مردم کم می کردی 

ما که نمی دونیم مشیتت به چی قرار گرفته فقط اینو می دونم تو دنیای بهتری که درش هیچ 

ستمی به کودکی روا نمی شه تا ابد جاش می دیی 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389 ساعت 6:49 PM

سلام

ما ایرانی ها این روزها عادت کردیم حسرت دیگران رو بخوریم و یا حتی حسرت سالهای

نه چندان دور گذشته خودمون رو

همین دیشب بود که تو یه شبکه خبری خارجی وقتی عکس های کاندیداهای انتخابات افغانستان!!!

رو دیدم کلی حرس خوردم که ما ازاینها هم کمتر شدیم

اما از این بدتر وقتی که حس کنیم کسایی که آدم گوسفند دستشون نمیده ببرن صحرا کسوت نمایندگی

مارو دارند اون وقت که افسوسمون چند برابر می شه

چند شب پیش میهمان دوستی بودم  که از قضا یکی از همین حضرات نمایندگان!! هم اونجا بود

من که رقبت هم کلام شدن با این جماعت رو ندارم ولی از اونجایی که گوش رو مثل چشم

نمی شه بست لاجرما افاضات آقا رو شنیم

صحبت سر لایحه جنجالی حمایت (بخوانید تخریب) خانواده بود  که این چه جور حمایتیه و

 این که از بین بردن حقوق نیمی از جامعه که زنان باشند  می شه که جناب وکیل فرمودند

شما ها درک نمی کنید این اتفاقا باعث کاهش طلاق می شه!!! ببینید

قبل از سال 42 که زنان صاحب حق و حقوق نشده بودند چقدر وضع جامعه خوب بود

و آمار طلاق چه قدر کم بود!! از بعد از اون سال بود که زنها دم درآوردن!!!

با پس گرفتن این حقوق باز هم خانم ها چاره ای جز نشتن سر خونه و زندگی و ساختن ندارن

تازه وقتی پای رقیب (که همون همسر دوم باشه) وسط بیاد عین واردات اتومیل خارجی که

باعث بهبود کیفیت خودرو های داخلی می شه اون وقته که زنها هم حساب کار دستشون می یاد

و مطیع بی چون و چرا شوهر می شن!!!

و یه مشت از این اراجیف که ایشون ردیف کرد

خیلی با خودم کلنجار رفتم و خیلی سعی کردم جواب این بابارو ندم ولی باور کنید تا

صبح داشتم دندون قروچه می کردم و حرس می خوردم که گناه این مردم چی بوده

و کجا به خطا رفتند که یه همچین کوته فکرانی حاکم بر سرنوشت اونا شدن

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 8 شهریور ماه سال 1389 ساعت 12:03 PM

معنای سیزده جمله کلیدی پزشکان

 

این بیماری شما باید فوری درمان بشه:یعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه این بیماری خیلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتیبش رو بدم!

خوب بگید ببینم مشکلتون از کی شروع شد:یعنی من از بیماریتون چیزی نفهمیدم و ایده‌ای ندارم و امیدوارم شما خودتون سرنخی به من بدین!

یک وقت دیگه از منشی برای آخرهای این هفته بگیر:
یعنی من امروز با دوستام دوره دارم، باید برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم:یعنی خبر خوب اینه که من قراره یه ماشین جدید بخرم و خبر بد اینکه شما باید پول اونو بدین!

من به این آزمایشگاه اطمینان دارم بهتره آزمایش هاتون را اونجا انجام بدین:یعنی من 40 درصد از پول آزمایش بیمارانی که به اونجا معرفی می کنم را می‌گیرم!

دارویی که براتون نوشتم داروی خیلی جدیدیه:یعنی من دارم یه مقاله علمی می نویسم و می خواهم از شما مثل موش آزمایشگاهی استفاده کنم! 

اگه تا یک هفته دیگه خوب نشدید یه زنگ به من بزنید:
یعنی من نمی دونم بیماریتون چیه شاید خود به خود تا یک هفته دیگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمایش تکمیلی هم انجام بدین:یعنی من نفهمیدم بیماریتون چیه. شاید بچه‌های آزمایشگاه بهتون کمک کنن!


ابن بیماری الان خیلی شایعه:
یعنی این چندمین مریضیه که این هفته داشتم باید حتما امشب برم سراغ کتاب های پزشکی و درمورد این بیماری مطالعه کنم!
اگه این عوارض از بین نرفت هفته دیگه زنگ بزنید وقت بگیرین:
یعنی تا حالا مریضی به این سمجی نداشتم خدا را شکر که هفته دیگه مسافرتم و مطب نمیام!
فکر نمی کنم رفتن پیش فیزیوتراپیست فایده‌ای داشته باشه:
یعنی من از فیزیوتراپیست ها نفرت دارم نرخ‌های ما رو شکستن!
ممکنه یک کمی دردتون بیاد:
یعنی هفته پیش دو تا مریض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!
فکر نمی‌کنید این همه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه:
یعنی من فکر می کنم شما دیوونه هستین و امیدوارم یک روانشناس پیدا کنم که هزینه‌های درمانتون رو باهاش قسمت کنم

 



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 8 شهریور ماه سال 1389 ساعت 10:50 AM

سلام 

اینم یه آگهی بازرگانیه که امروز برام اومده خنده دار بود  

البته ظاهرا من خیلی از دنیا عقبم چون وقتی سرچ کردم دیدم کلی ها اینو نوشتن 

بهر حال اگه تکراری ببخشید

راستی چرا خاک اکثر آدمها رو از یه جا برداشتن؟  

کلاس‌های تخصصی برای آقایان
کلاس 1

چگونه جایخى را پر می‌کنند؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
مدّت: 4 هفته، دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها از ساعت 19 تا 21
 

 

کلاس 2
آیا دستمال توالت خود به خود عوض می‌شود؟
برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: 2 هفته، شنبه‌ها از ساعت 18 تا 20



کلاس 3


مسئولیت پذیری در قبال سطل زباله بردن یا نبردن ؟


برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
مدّت: 4 هفته، یکشنبه‌ها از ساعت 19 تا 21



کلاس 4

تفاوت‌هاى بنیادى بین سبد لباس‌هاى کثیف و کف زمین

برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى
مدّت: 3 هفته، پنج‌شنبه‌ها از ساعت 14 تا 16



کلاس 5

آیا ظرف‌هاى غذا می‌توانند خودشان پرواز کنند و در سینک آشپزخانه فرود آیند؟

برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
مدّت: 4 هفته، سه‌شنبه و پنج‌شنبه‌ها از ساعت 19 تا 21



کلاس 6

گم کردن ریموت کنترل و از دست دادن هویت

برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروه‌هاى پشتیبان
مدّت: 4 هفته، چهارشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها از ساعت 19 تا 21



کلاس 7

یادگیرى چگونگى پیدا کردن چیزها ..... ابتدا نگاه کردن به سرجایش و بعد زیر و رو کردن خانه

برگزارى به صورت بحث آزاد
مدّت: 2 هفته، دوشنبه‌ها از ساعت18 تا 20



کلاس 8

حفظ سلامتى ... گل آوردن براى همسر سلامتى شمارا به خطر نمی‌اندازد

برگزارى به صورت نمایش اسلاید همراه با نوار صوتى
مدّت: سه شب، یک‌شنبه، سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت 19 تا 21



کلاس 9

مرد واقعى هنگامى که راه را گم کرد از یکنفر سوال می‌کند

برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد
مدّت: حداقل 6 ماه، سه‌شنبه‌ها از 18 تا 20



کلاس 10

آیا از لحاظ ژنتیکى غیرممکن است که به هنگام پارک کردن ماشین توسط همسرتان ساکت بنشینید؟

برگزارى به صورت شبیه‌سازى کامپیوترى
مدّت: 4 هفته پنج‌شنبه‌ها از ساعت 12 تا 14



کلاس 11

تفاوت‌هاى بنیادى بین مادر و همسر

برگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن
مدّت: نامحدود، سه‌شنبه‌ها از ساعت 19 تا 22



کلاس 12

حفظ آرامش به هنگام خرید کردن همسر

برگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روش‌هاى تنفسى
مدّت: 4 هفته، شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها از 17 تا 20



کلاس 13

مبارزه با فراموشى ... به یادآوردن روز تولد، سالگردها و سایر تاریخ‌هاى مهم

برگزارى به صورت جلسات شوک درمانى
مدّت: سه شب، یک‌شنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت 19 تا 21

کلاس 14

اجاق گاز: چیست و چگونه استفاده می‌شود؟

برگزارى به صورت نمایش زنده
سه‌شنبه‌ها از ساعت 18 تا 20



 


************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* ********* *****


کلاس‌هاى بهاره براى خانم ها
ثبت نام تا پایان اردیبهشت ماه


توجه: به دلیل پیچیدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بیش از
8 نفر ثبت نام نمی‌شود



کلاس 1

چگونه 2.5 متر ماشین رو تو
8 متر جای پارک قرار دهیم؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمایش اسلاید
مدّت: 4 هفته، دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها از ساعت 19 تا 21


کلاس 2

مسابقه فوتبال یک ورزش است نه فیلم غیر اخلاقی

برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد

مدّت: 2 هفته، شنبه‌ها از ساعت 18 تا 20


کلاس 3

آیا می‌توان با آمادگی قبلی برای رفتن به مراسم عروسی همزمان با آقایان حاضر شد؟برگزارى به صورت کار عملى و گروهى

مدّت: 4 هفته، یکشنبه‌ها از ساعت 19 تا 21


کلاس 4

نحوه گرفتن صحیح فرمان اتومبیل (بطور ثابت و در حال دور زدن)برگزارى به صورت نمایش فیلم با توضیحات تکمیلى

مدّت: 3 هفته، پنج‌شنبه‌ها از ساعت 14 تا 16


کلاس 5

نحوه تشخیص تاریخ انقضاء مواد خوراکی از روی بسته آنها هنگام خرید

برگزارى به صورت نمایش ویدیویى
مدت: 4 هفته، سه‌شنبه و پنج‌شنبه‌ها از ساعت 19 تا 21


کلاس 6

عدم ترس از نازل پمپ بنزین و استفاده از آنبرگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروه‌هاى پشتیبان

مدت: 4 هفته، چهارشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها از ساعت 19 تا 21


کلاس 7

اهمیت دادن به ظاهر و هیکل خود بعد از ازدواج به مانند قبل آنبرگزارى به صورت بحث آزاد

مدّت: 2 هفته، دوشنبه‌ها از ساعت18 تا 20


کلاس 8

گفتن "عزیزم" به شوهر سلامتى شمارا به خطر نمی‌اندازدبرگزارى به صورت نمایش اسلاید همراه با نوار صوتى

مدّت: سه شب، یک‌شنبه، سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت 19 تا 21


کلاس 9

چطور می توان با تلفن زیر 30 دقیقه صحبت کرد؟برگزارى به صورت میزگرد و بحث آزاد

مدّت: حداقل 6 ماه، سه‌شنبه‌ها از 18 تا 20


کلاس 10

آیا از لحاظ ژنتیکى غیرممکن است که هنگامی که خانم های خودمانی با هم تنها هستند حرف های زشت نزنند؟برگزارى به صورت شبیه‌سازى کامپیوترى

مدّت: 4 هفته پنج‌شنبه‌ها از ساعت 12 تا 14


کلاس 11

تفاوت‌هاى بنیادى بین شوهر و آرنولد شوارتزنگر ، براد پیت و بیل گیتسبرگزارى به صورت آنلاین و نقش بازى کردن

مدّت: نامحدود، سه‌شنبه‌ها از ساعت 19 تا 22


کلاس 12

رد نشدن از جلوی تلویزیون با جارو به هنگام پخش فینال جام باشگاه های اروپابرگزارى به صورت تمرینات مدیتیشن و روش‌هاى تنفسى

مدّت: 4 هفته، شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها از 17 تا 20


 



کلاس 13

عدم حساسیت به دختران زیبا تر از خود و عدم زشت خطاب کردن آنها و ایراد بستن به آنهابرگزارى به صورت جلسات شوک درمانى

مدّت: سه شب، یک‌شنبه و سه‌شنبه و پنج‌شنبه از ساعت 19 تا 21


*
پس از پایان دوره، به کسانى که امتحانات را با موفقیت بگذرانند دیپلم افتخار داده خواهد شد. *

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 7 شهریور ماه سال 1389 ساعت 4:36 PM

سلام 

امروز تو خبرها راجع به لایحه حمایت از خانواده!! داشتم می خوندم 

راستش شرمم اومد بگم اینها نمایندگان ما تومجلسند 

 طبیعتا باید مردان طرفدار این چنین لایحه مردسالارانه ای باشند که حقوق زنان رو لجن مال کرده 

ولی فکر نمی کنم متحجرترین مردان هم از چنین قانونی استقبال کنند 

از همه بدتر اینکه تمام این کارها رو ه اسم حمایت از کیان خانواده و اسلام انجام می دن 

یاد شعری افتادم که: 

مارا به خیر تو امیدی نیست شر مرسان

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 4 شهریور ماه سال 1389 ساعت 12:11 PM

سلام 

این مطلب که برام اومده شاید تکراری باشه ولی بازم یه بار به خوندنش می ارزه   

البته شاید تو زندگی امروز خیلی نمود نداشته باشه

زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن


 

طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت  

 

می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتمویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از  

 

مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه  

 

که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن

 

روز اول ماه و هنگامی‌ که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد  

 

برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 

 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید،  

 

نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوشمن  

 

یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو  

 

گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی  

سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از  

او خداحافظی کنم.کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که  

چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند? 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با  

 

چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید : کدام وضع!!؟
 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه  

 

دادم:

همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه!!!

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !!!

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه!!!

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه!!!

  گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟

  گفتم: نه !!!

گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه!!!

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه !!!

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم !!!ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را که گفت مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه!!!

 ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی 

 
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 3 شهریور ماه سال 1389 ساعت 10:32 AM

سلام 

حتما داستان اون دو تا مردی که ادعا می کنن برای پادشاه لباسی می دوزند که فقط حلال‌زادگان 

توانایی دیدنشو دارند و سرآخر پادشاه رو لخت توی شهر می گردونند و نه خود شاه و نه اطرافیان و مردم جرات ابراز ندیدن لباس رو نداشتن(نوشته کریستین اندرسن) رو شنیدید 

حالا ربطش به مطلب امروز من 

حتما زیاد دیدید مثلا 

طرف می خواد فیلم بسازه از اول تا اخر یه نفر رو یه صندلی نشته و زل زده به دیوار و صدای 

چک‌چک شیر آب می یاد 

طرف می خواد نقاشی بکشه فلمو رو می کنه تو سطل!! رنگ و می پاشه روی بوم و همین طور رنگای بعدی 

طرف می خواد شعر بگه یه جمله از اگهی بازرگانی یه مجله رو برمیداره به همش می ریزه و جای 

فعل و فاعل و صفت و موصوف رو عوض می کنه و می شه یه مصراع برای مصراع بعدی هم 

با عشق و شراب و یار!! جمله بندی می کنه مثل بچه ۲ ساله! 

طرف می خواد مجسمه بسازه می ره از تو باغچه شهرداری یه تاپاله گل جمع می کنه همراه با چوب و پر کفتر!!همینجوری هولوپ می زاره رو تخته می شه یه اثر هنری!! 

وفص علی هذا الی اخر  

حالا فکرشو بکن بالاخره می خواد اثارشو عرضه کنه  یه عده رو می زاره سر کار و سه ساعت 

توضیح می ده که منظورش از خلق این اثر!!! چی بوده و اسمشم می زاره هنر برای هنر! 

حالا فقط کافیه یه نفر خریت کنه و بگه اینایی که می گی ربطی به گندی که زدی نداره 

اون وقت که می شه امل و ضدهنر و عامی و... 

پدر جان هنر اونه که مردم ببینند و بفهمند و بپسندند تابلوی شام اخر رو اگه کسی که هیچ اطلاعی از زندگی مسیح نداره ببینه داستانو می فهمه شعر حافظ بعد از ۸۰۰ سال هنوز زنده س 

فیلم کمال الملک رو حتی دوبله نشده به هر ببینده خارجی زبونی که اساسا با فرهنگ ایران آشنا نیست نشون بدی اونو می فهمه هنر اینه نه اینکه شما فقط خودت بفهمی چی گفتی 

و مجبور باشی برای فهموندن اثرت به مردم یه کتاب هم توضیح همراش کنی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 2 شهریور ماه سال 1389 ساعت 1:59 PM

سلام 

وقتی ده دوازده روز پشت میزت نباشی در خوشبینانه ترین حالت باید همین مقدار رو به 

جمع وجور کردن کار های تل انبار شده و گندهای زده شده توسط کارمندات اختصاص بدی 

اینه که دیگه وقتی برای کارهای متفرقه نمی مونه  

برای همین تو این چند روز مطالبی که دوستان برام فرستادن رو براتو می زارم 

این یکی هم خوندنش خالی از لطف نیست 

وصیت نامه' ابوالقاسم حالت  

طنز نویس معروف مجله های توفیق و گل آقا با  تخلص
'خروس لاری


بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
نه به من برسر گور و کفن آزار دهید
نه پی گورکن و قاری و غسال روید
نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید
بده هر عضو مرا از پس مرگم به کسی
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران


که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید
وین زبان را که خداوند زبان بازی بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید
کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحویل علی اصغر گچکار دهید
وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه
به فلان سنگتراش ته بازار دهید
کلیه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کلیه او پاک لت و پار دهید
ریه ام را به جوانی که ز دود و دم بنز
درجوانی ریه او شده بیمار دهید
جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید
چانه ام را به فلان زن که پی وراجی است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید
تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 2 شهریور ماه سال 1389 ساعت 12:18 PM

سلام 

یه ایمیل دیروز برام رسید راجع به کشفیات !!! تو ویندوز که جالبه بعضی ها عجب حال و  

حوصله ای دارند 

اولی و سومی رو خودم هم امتحان کردم درست در اومد ولی دومی رو هرچی سعی کردم 

چیزی ندیدم اگه شما متوجه شدید به من هم بگید 

اما متن ارسالی به من :

 

سه معمایی که مایکروسافت نمیتواندحل کند!!!

 

هند کشف کرد که هیچ کس نمیتواند پوشهای به نام زیررا درهیچ قسمتی از کامپیوتر ایجاد کند. این چیزی خیلی عجیب... و باور نکردنی است.

CON

 در مایکروسافت ، کل تیم نمی توانند پاسخ چنین اتفاقی را بدهند!!

همین حالا امتحان کنید،فولدری به نام CON را نمیتوانید ذخیره کنید.

2.یک فایل تکست خالی باز کنید(کلیک راست،new text document)،سپس متن Bush hid the facts را تایپ کرده و آنرا ذخیره کنید.پنجره را بسته و دوباره باز کنید.شکلی عجیب خواهید دید!!:surprised:

3.موضوعی جالب و باور نکردنی که توسط برزیلیها کشف شد.

مایکروسافت ورد را باز کرده و عبارت زیر را تایپ کرده و دکمه اینتر را بزنید و سپس مشاهده کنید

=rand (200, 99)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 1 شهریور ماه سال 1389 ساعت 1:35 PM

سلام 

حلم خیلی بده 

آخه خدایا چرا بعضی ها انقدر کثافتند 

آخه خدایا عظمتتو شکر مگه یه دختر بچه چقدر توان داره که باید هم یتیم شه من مادر اشغالش ولش کنه و هم زن عموی کثافتش اونقدر بزندش که بره تو کما

آخه خدایا مگه اگه یه عده ای دین ندارن وجدان هم نباید داشته باشن شرف هم نباید داشته باشن  

آخه خدایا بجای دل چی توسینه اینا گذاشتی و چه نونی اینا خوردن

آخه خدایا مگه .... 

خبر رو خودتون بخونید اینجا و قضاوت کنید 

فقط دوست دارم ببینم این حیوانهای دو پا چه سرنوشتی تو این دنیا و اون دنیا در انتظارشونه 

و ظلم به این طفل معصوم تو کجای پازل عدل و رحم خدا جا می‌شه که خداوند هیچ کارش بی حکمت نیست

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 1 شهریور ماه سال 1389 ساعت 11:26 AM

سلام 

یه دوستی مطلب زیر رو برام ایمیل کرده خوندنش خالی از لطف نیست 


روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. (اسکات پک)
 
 

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند و برای تبرک و گرفتن نصیحتی از شیوانا نزد او رفتند.

 

شیوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید : تو چقدر همسرت را دوست داری!؟

 

مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!

 

شیوانا از زن پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟

 

زن شرمناک تبسمی کرد و گفت : من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.

 

در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.

 

اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.

 

در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که  "تاسرحد مرگ متنفر بودن"  تاوانی است که برای  "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.

 

عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید ، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.

 

سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 مرداد ماه سال 1389 ساعت 5:47 PM

سلام 

می دونید سفر رو هر جوری بهش نگاه کنی دلچسبه چه سفر کاری باشه و یا به فصد تفریح 

حتی اگه تو ماه رمضون باشه و مجبور شی ۱۰ روز تموم بمونی تا بتونی روزه هم بگیری 

شاید در نگاه اول خیلی خوب بنظر نیاد که هزاران کیلومتر از کشورت دوری و از قاره ای به قاره ای 

سفر کردی و رفتی بلاد کفر!!! اونوقت خودتو مقید به روزه داری می کنی  

ولی به خدایی که جانم دست اوست سوگند من تو زندگیم برکاتی و ثمراتی از روزه و ماه رمضان دیدم که شاید گفتنش تو این مجال نگنجه ولی شاید من اصلا و ابدا تو قالب یک ادم مذهبی نگنجم و حتی حالم هم از ریا کارانی که پیراهن رو روی شلوار می اندازند و یقه رو تا زیر چونه می بندند و یه ریش چل وچرک می زارند و چهره عبوس می گیرند و.... بهم می خوره 

ولی شخصا این ماه و روزه داریشو دوست دارم 

اساسا تظاهر تو هر جیزی بده و تو دینداری هزار مرتبه بدتر 

بهر حال من یه عذر خواهی به دوستان و خوانندگانم بدهکارم و یه تشکر بابت اظهار لطفشون تو این مدتی که نبودم انشاالله که بازم منو با نظرات شون دلگرم تر بکنند 

مرسی تا بعد خدا نگهدار

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 19 مرداد ماه سال 1389 ساعت 4:24 PM

سلام 

ترو خدا مملکتو 

سایت لغت نامه مرحوم دهخدا رو فیل تر کردند 

نمی دونم چرا حتما دهخدا هم چون علوم انسانی خونده و علوم انسانی هم که جیزه  

پس احتمالا خدا بیامرز دهخدا هم تو کار جنگ نرم بوده و حتما لغت نامه هم مصداق توهین 

به نظام و تبلیغ علیه آقا و تشویش اذهان عمومیه 

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه 

خدایا از تو می خواهیم تاریخ برای این کشور تکرار نشه و به جایی مردم نرسند که همچون ۱۴۰۰ سال پیش برای لشگر مهاجم دشمن فرش قرمز پهن کنند تا از جور خودی ها!! خلاص شوند 

آمین

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 19 مرداد ماه سال 1389 ساعت 12:15 PM

سلام 

فردا اولین روز ماه مبارک رمضانه 

ماهی که اومدنش لزه بر اندام!! بعضی می ندازه و بعضی نیز مشتاق رسیدنش هستند 

ماهی که این روز ها حتی آغاز و پایانش هم سبب شده عده ای بگویند که هرچند برای من کسی تره هم خورد نمی کنه ولی دو روز در سال به فتوای من محتاجید! البته خیلی ها به فتوای مشهور که اگر در جایی بودید که روز اول و پایان ماه رمضان برایتون مشخص نبود می توان با افق 

مکه ماه رو شروع کرد و به پایان رسوند و چون تو مملکت ما واقعا نامعلومه چون رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته و صحنه ابراز حضور بعضی ها شده عمل می کنند و چون امروز در عربستان اول ماه رمضان است لذا فردا رو خیلی ها اول ماه می دونند 

چه ما بخواهیم چه نخواهیم و چه اماده باشیم و چه نباشیم رمضان از راه می رسه  

از نظر بعضی این ماه ماه گشنگی و تشنگی اجباریه ومی گن این چه مهمانی الهی یه که میزبان 

میهمان رو مجبور به امساک از چیزهایی که خود حلال گردانیده می کنه 

ولی کسانی نیز هستند که مشتاق رسیدشند و با پایانش دل تنگ می شن 

البته عده ای هم شعبان و رمضان براشون فرقی نمی‌کنه و اگه هیچ وقت تو خیابون سیگار دست نمی گرفتند و بستنی لیس نمی زدند اتفاقا تو این ماه برای اینکه بگن ما امل نیستیم همچین 

سیگار دود می کنند که بیا و ببین!! 

متاسفانه تو مملکت ما ماه رمضون ماه غمه و تواشیح عربی و گریه و البته سریالهای پشت سر هم ولی جالبه که تو سایر کشور های اسلامی بر خلاف ما رمضان از شاد ترین ماههاست 

و مسئولین فرهنگی سعی می کنن با برگذاری جشنواره های مختلف و کار ناوالها و کنسرتهای شاد البته با رعایت حرمت روزه داری بعد از افطار و دعوت از خوانندگان و رقصندگان مطرح جهان 

و نمایش شادترین فیلم ها این ماه رو بر مومنین کشور خود ماهی بیاد ماندنی کنند 

فقط کافیست که تو اینترنت سری به برنامه کنسرتها تو کشور هایی مثل لبنان و سوریه و مصر 

وکشورهای حوزه خلیج فارس بزنید تا تفاوت برگذاری مراسم ماه رمضان در ایران و کشورهای اسلامی رو ببینید 

باور کنید تو هیچ کجای شرع اسلام خنده و شادی مزمت نشده و گریه و غم مستحب نیست 

و فقط تو کشور ماست که برای داغ شدن بساط وعاظ و مداحان نون از گریه مردم خور خنده بر 

مومن مکروه و گریه مستحب گردیده 

دوستان رمضان ماهیست که درهای رحمت خدا باز است و ماهیست برای تجدید رابطه ما با خدای خویش 

چه بخواهیم و چه نخواهیم فردا رمضان می اید و ۳۰ روز دیگه هم مثل تموم روزهای عمر ما تموم می شه پس چه بهتر که ازش استفاده کنیم و فارق از اینکه اهل روزه هستیم یا نه سعی در 

بهبود رابطه خود با خدای خویش کنیم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 17 مرداد ماه سال 1389 ساعت 1:13 PM

سلام 

این سلام کردن اول پست های من هم برای بعضی دوستان شده مشکل 

 دوستی  کامنت گذاشته بود و کلی بدبیراه نثار بنده کرده بود که تو چرا اول نوشته هات سلام 

می کنی و از این مزخرفات و اخرش هم نتیجه گیری کرده بود که من بی سوادم و املم و اداب نوشتن رو بلد نیستم چون هیچ کس اول پستهای وبلاگی سلام نمی کنه!!!! 

خب بگذریم 

امروز داستانکی برام ایمیل شده بود از تولستوی که بد ندیدم برای دوستانم بزارم بخونن من که بدم نیومد 

 

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

 

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سیر و پر غذا خورده ام

و می توانم دراز بکشم

و بخوابم!

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)

لئو تولستوی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 16 مرداد ماه سال 1389 ساعت 11:52 AM

دیشب یه صحنه جالب دیدم که حیفم اومد نقلش نکنم

دیشب تو یه خیابون فرعی و نسبتا خلوت توجهم به یه بابایی کنار یدونه از این گدا آهنی ها جلب شد

وایسادم به تماشا

 یه مرد عملی نسبتا مسن داشت از صندوق صدقات ماهی می گرفت

ابزارشم خیلی ساره بود یک سیم ترمز دوچرخه که سرش هم یه آدامس جویده شده نصب شده بود

این رو تند تند از سوراخ صندوق داخل اون می کرد و می چرخوند و بیرون می کشید که طبیعتا اسکناسی

به سرش چسبیده بود تو مدت یکی دو دقیقه ای که من دیدم ۵ شش تومنی کاسب شد

جالب که طرف اونقدر خمار بود که هیچ ابایی از دیده شدن و اعتراض عابرین نداشت

البته کسی هم اعتراضی نمی کرد شاید چون مردم دید مثبتی به کمیته امداد ندارن

سرقت البته کار غیر اخلاقییه ولی اون بابا بهر حال باید خرج عملشو در می اورد چه از صندوق گدا آهنی

چه از صندوق عقب و داخل ماشینهایی که اون اطراف پارک بودن که اولی برای مردم کم هزینه تره

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 15 مرداد ماه سال 1389 ساعت 10:50 PM

سلام

من اساسا تکلیفم با خودم روشنه و این خودش خیلی مهمه که آدم بدونه کجای کاره و چی 

 می خواد

و از کجا شروع کرده و الان کجاس و کجا باید بره

ولی از نظر آدمهای دور وبرم آدم مذبذبیم۱ دوستام می گن ما آخر نفهمیدیم تو با خودت چند چندی  

چند روز پیش غروب تلاوت جزء ۳۰ استاد عبدالباسط رو گذاشته بودم و داشتم حالی می کردم اساسی

خداییش لذتی که شنیدن یه تلاوت زیبا از قرآن به آدم می ده شنیدن هیچ موسقیی اون حال رو نمی ده

قربون خدا برم قرآنش واقعا از هر نظر برای بشر کافیه و من می گم اگه نعوذ بالله خداوند هیچ نعمتی و

لطفی برای بشر نفرستاده باشه و فقط همین یکی باشه بنده باید دائم السجده باشه

الغرض تو حال خودم بودم و بقولی رو باند پرواز بودم که دیدم در می زنن باچشای اشک آلود رفتم دم در

دیدم همسایه سراسیمه آومده و بادیدن قیافه من شکش به یقین تبدیل شد و گفت :"فلانی چیزی 

شده کسی ت فوت شده"

گفتم نه چطور؟

گفت دیدم صدای قرآن از آپارتمونت می یاد گفتم یقین کسی ت مرده

گفتم نه  داشتم فقط گوش می کردم و  همسایه عزیز گفت آخه یکم غریبه کسی الکی قرآن گوش کنه

 اونم تو که تا یه ساعت پیش داشتی موزیک می شنیدی بزمتون جور بود

""اینم از فرمایشات دیوارهای پوست پیازه که عطسه کنی همسایه می گه رهز مار!!!""

طرف عذر خواهی کرد و رفت ولی بعدش کلی حالم گرفته شد فقط افسوس خوردم که چرا ما که ادعای

مسلمونمون گوش فلک رو کر کرده  صدای قرآن خدا باید مارش عزامون باشه و مصحفش زینت بخش

سفره عقدمون چرا با شنیدن صوت قرآن اولین چیزی که تو ذهنمون می یاد مرگ وعزا باشه

چرا یه بار از سر طاقچه برش نداشتیم و نخوندیمش ببینیم چی می گه

انواع حرفها رو می شنویم انواع نوشته ها رو می خونیم ولی به این یکی که می رسیم میگیم

ولش کن

چرا وفقتی یه چایی ساز ۲ زاری میخریم کتابچه راهنماشو می خونیم که مبادا خراب نشه

خب پدر من قرآن هم دفترچه راهنماییه که کارخونه سازنده ما بنی بشر منتشر کرده تا خراب نشیم و

خراب نکیم

 

۱ مذبذب: [ م ُ ذَ ذَ / ذِ ] ۞ (ع ص ) رجل مذبذب ؛ مرد دودله . (منتهی الارب ). متردد بین امرین . (اقرب الموارد) (متن اللغة).یا آنکه بین اختیار صحبت دو تن متردد باشد و نتواندبر یکی از آن دو قرار گیرد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 14 مرداد ماه سال 1389 ساعت 10:19 PM

سلام 

شاید برای همه ما پیش اومده که تصور کنیم اگه قرار بود جیزی شبیه ماشین زمان وجود داشت 

دوست داشته باشیم الان به چه عصر و دوره ای می رفتیم  

مثلا شب می خوابیدیم وصبح در چندین سال گذشته و یاآینده بودیم من که ار تصورش 

یه حال خوشایندی بهم می ده 

ولی من اگه قراربود رویام به حقیقت بپیونده حتما بین سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۳۳۲ رو انتخاب می کردم 

سالهای طلایی تمدن و دموکراسی و تجدد خواهی ایران سالهایی که تاکنون تکرار نشده 

فکرشو بکن الان سال ۱۳۱۰ و خودتو تو تهران اون سالها تصور کن  

یه عصر گرم تابستونی تو لاله زار دار داری قدم میزنی از رادیو صدای خش دار قمر می یاد و...  

 حتی برای چند لحظه رفتن  به اون سالها و اون فضا برای من لذت بخشه 

حالا چی شد که من الان یاد این افتادم به خاطر مناسبت امروزه 

۱۰۴ سال پیش در چنین روزی ۱۴ امرداد ۱۲۸۵ جنبش مشروطه بالاخره پیروز شد و سالها 

تلاش و مبارزه مردم ایران با حکومت بی کفایت قاجار نتیجه داد و مظفرالدین شاه در اخرین 

روزهای حیاتش فرمان مشروطه رو امضا کرد 

این حرکت تو اون سالها و شرایط اتفاق کوچکی نبود و نشان از رشد فرهنگی ایرانیان می داد 

اما روزبروز بیشتر به فراموشی سپرده شد 

حرکتی که اگه ملایان و انگلیس سعی در انحرافش نمی کردن شاید باعث میشد امروز ما در جایگاهی بغیر از اینی که هستیم می بودیم 

ترکیه ۴۰ سال بعد از ما شروع کرد و الان کجا و ما کجا 

شاید باورش سخت باشه ولی سطح فرهنگ و تمدن مردم اون سالها اگه از الان بالاتر نبوده 

کمتر هم نبوده است این رو می شه از مطالعه روزنامه ها و کتب اون سالها فهمید 

اما امروز دستگاه حاکم سال روز تولد فلان امامزاده و مرگ فلان نواده دست چندم اصحاب رو 

می کنه ولی اتفاق به این مهمی رو حتی یادی هم نمی کنه 

خب شاید دوباره کشور ما توسط بیگانگان اشغال شده و خود نمی دانیم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 13 مرداد ماه سال 1389 ساعت 1:33 PM

سلام 

امروز شعری از ایرج میرزا رو جایی دیدم که برام جالب اومد 

ظاهرا رفتار مدعیان دیانت و ملبسان به لباس دین همیشه یکسان بوده و از 

قرنها پیش تا امروز فرقی نکرده و فقط روشها عوض شده 

اما شعر:

در سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا! خلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی ازین خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم روسفیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 12 مرداد ماه سال 1389 ساعت 10:56 AM

سلام 

داستان دوستی خاله خرسه رو که  حتما شنیدید 

حالا شده حکایت ما 

امروز روز تولد منه روزی که مثلا باید خوشحال باشم برا چیش رو هم خودم هم نمی دونم 

ولی خدایش برای من فرقی با روز های دیگه نمی کنه که هیچ کلی هم حالم بده 

حالا چرا 

می دونید که وقتی شما چیزی رو ثبت نام می کنید و یا تو بانکی حساب باز می کنید و برای 

جایی مشخصات می فرستید یکی از مشخصاتی که از شماسوال می کنن تاریخ تولده 

الان هم که شرکتها برای مشتری مداری هی با هم رقابت می کنن عین بنز 

و بهتر می دونید که روز هم از ساعت ۱۲ نصف شب شروع می شه 

ولی چیزی که نمی دونید اینه که زنگ اس ام اس من یه جیزی تو مایع های وووزلاس!!! 

دیگه بقیش باید براتون قابل حدس باشه 

دیشب بنده خیر سرم اومدم زود بخوابم از ساعت ۱۲ اول همراه اول مسیج زد  

نیم ساعت بعد بانک پارسیان یه ساعت بعد بانک پاسارگاد دو ساعت بعد... 

همین جور الی صبح  منم چون حالم خوش نبود اصلا حوصلشو نداشتم پاشم صاب مرده رو 

خفه کنم خلاصه چشتون روز بد نبینه تا صبح کلافه بودم 

ساعت ۷ هم رفیقم همزمان هم خونه و هم موبایلم رو گرفت و زابراهم کرد که 

می خوام اولین کسی باشم که تولدتو بهت تبریک و تسلیت !! می گم منم دق ودلی همه 

 اس ام اس بی موقع رو  سر اون بنده خدا خالی کردم  

الان هم کارمندام مثلا می خوان من نفهمم یه کیک و یه گل گرفتن و به اصطلاح قایم کردن که من نبینم و منو غافلگیر کنن 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 11 مرداد ماه سال 1389 ساعت 11:42 AM

سلام 

بعضی مواقع از دیدن خریت مردم کشورم رگ گردنم می زنه بیرون 

شرم می کنم که فکر کنم خودم هم جزء همین مردمم 

امروز تو خبر ها بود که ضریح مطهر مسلم بن عقیل تو تهران ساخته می شود 

اینم لینک خبر 

 

بعضی ها فکر می کنن می تونن با رشوه دادن به مردگان هر چند دارای مقامی والا باشند 

و ساخت گنبد و بارگان ضریح مطهر!!! اونم از جنس طلا و نقره برای خودشون تو اون دنیا شفاعتی 

دست و پا کنن و گندکاریشون رو تو این دنیا لاپوشونی کنن 

هرچی پول بیشتری خرج کنی اون معصوم یا فامیل معصوم بیشتر نمک گیر می شه شفاعت 

بهتری می کنه 

نمونشم خیلی راحت می شه دید طرف تو کل سال دو رکعت نماز نمی خونه هر غلتی هم  

می کنه بعد روز عاشورا ده تا دیگ پلو بار می زاره و به اصطلاح خرج می ده با یه تیر 

دو نشون میزه هم امام حسین رو نمک گیر می کنه فکر می کنه اگه قیامتی بر پا شد 

حساب و کتاب و سوال و جواب سینشو می ده جلو و می گه با وکیلم(امام حسین) صحبت کنید!!! 

هم پیش در همسایه و سر وهمسر و فک وفامیل قمپوزی در می کنه که من عاشورا خرج می دم 

ساخت ضریح هم در همین راستاس 

فقط بخدا شرم اوره که توی مملکتی که خیلی ها الان برای خرج ماه رمضون ماتم گرفتن 

وکلی جوون بیکار و مجرد داره یه عده احمق می رن پولشون رو می دن برای مسلم بن عقیل 

ضریح مطهر می سازند اونم کجا تو عراق نفرین شده که مردم کثافتش ۸ سال با ماجنگیدن 

و این همه خسارت و کشته و مجروح رو دست این مملکت گذاشتن 

خیلی خوبه که اون احمقایی که میرن پولشون می دن عراقیا و به قول خودشون می رن زیارت 

و یا ستاد بازسازی عتبات تشکیل می ‌دن یه سر برن اسایشگاه جانبازان واگه خیلی دلشو دارن 

یه سر به یکی از شیمیایی ها جنگ بزنن اون وقت برن زیارت!!!! 

اگه نیت زیارت ائمه است از تو خونه هم می شه زیارت کرد و بوسیدن آهن دردی رو دوا نمی کنه 

 دوستانم اگه تو این پست از محدوده ادب خارج شدم منو ببخشید خیلی عصبی شدم 

خدا شاهده که الان که دارم می نویسم سرم از درد داره می ترکه 

 

پ ن: سوال دوستی که برای مطلبم کامتن گذاشته بود و جواب من به ایشون رو براتون می زارم 

اگه دلتون خواست بخونید 

 

 

تو اگه نماز میخونی یا هر چیز دیگه ای به خودت وخدات مربوطه..نباید اینجوری منت بر سر دیگر بندگان خدا بزاری...
از کجا معلوم اون دم آخر منو تو کناه کار نریم و اون توبه نکرده
در ضمن معلومه که دل پری داری از همه چی مخصوصا سختیات اسلام...خوشحال میشم نظرت رو بشنوم
پاسخ:
اولا سلام
دوما از کجای نوشته من شما برداشت کردی که من نماز می خونم یا نمی خونم و منت سر کسی می زارم یا نه
دوست من هر کی رو تو قبر خودش می زارن و رابطه هر کس با خدای خود کاملا شخصیه و اتفاقا برادرانه بهت می گم هر کس که تظاهر به
ایمان و نماز کرد و پیشونی پینه بستشو نشون داد بدون از
همه پدر سوخته تره اصولا کسایی که به چیزی نظاهر می کنن تو اون
چیز ضعف دارن
سوما درسته که در توبه بازه وممکه همه پاک از دنیا برن ولی حتما خود
شما هم نمونه این افراد رو دور بر خودت دیدی خب اینها توبه کنن
خب تکلیف اون عده ای که گول اینا رو می خورن چی می شه
تکلیف اون عده ای که بادیدن ای منش اونها هم ترغیب می شن چنین کنن چی می شه؟ همین که باعث شده روز بروز تعداد این کارها بیشتر شه
چهارما  هر چی فکر کردم معنی سختیات اسلام رو نفهمیدم!!
اسلام بهترین و کامل ترین دین الهی است ولی دل پر من از مزخرفاتی که به اسم اسلام به خورد مردم می دن
یه مثال:
فرض کن فردا قیامته وحساب وکتاب و سوال و جواب
خب دو نفر با اعمال یکسان و نیک و بد مساوی در محضر عدل الهی
هستند و دورخی تشخیص داده شدند ولی اولی ۱۰۰ تومن برای امام
حسین خرج کرده ولی دومی پولی در این راه داشته ولی خرج نکرده
به نظر شما امام حسین چون نمک گیر اولیه شفاعتشو می کنه و از
دومی رو بر می گردونه!!!؟
دوست من تو قرون وسطی تو اروپا کشیشان زمین بهشتو با پول
به مومنین می فروخن و براش سند و قباله صادر می کردن و عده ای
خوش خیال هم می خریدند
امروز هم بعد از ۱۰۰۰ سال تو ایران مردم با پول می خوان آخرتو بخرن!!
موفق باشی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 10 مرداد ماه سال 1389 ساعت 5:33 PM

سلام  

خیلی خوبه آدم کسی رو داشته باشه که اشتباه شو بهش بگه

و خیلی خوبه که آدم جرات اعتراف به اشتباه شو داشته باشه 

امروز من سر حوصله بودم و دو سه تا پست جدید نوشتم ولی باید اعتراف کنم یه کم عصبی  

و با عجله نوشتم و طبیعتاپر از غلط غلوط املایی و انشایی!!  

اشتباهاتی که گرچه عمدی نبود ولی بهر حال زشته که آدم نوشتشو کنترل نکنه و ویرایشش نکنه وهمینطور با غلط املایی بفرسته 

ولی دوست عزیزی(خانم دلارام  )که همیشه بمن لطف دارند و نوشته های منو می خونن با دقت نظر فابل تحسین غلط املایی منو بهم گوشزد کردند  

البته من همون جا از ایشان تشکر کردم که جالبه تو اون هم سپاسگزاری رو (سپاسگذاری) 

نوشتم اشتباهی که فکر می کردم درسته ولی با مراجعه به سایت لغت نامه مرحوم دهخدا 

دیدم تا حالا اشتباه می نوشتم جالبه که خیلی هاهم مثل من همین اشتباه می کنن که 

تو لغت نامه هم بهش اشاره شده چون تو املاء هم گذار داریم هم گزار  

والبته سبب خیر شد که من سایت لغت نامه رو دیدم و از این ببعد اون چیز هایی رو که شک دارم  اول اونجا یه مقایسه می کنم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 10 مرداد ماه سال 1389 ساعت 4:07 PM

سلام 

یه دعای معروفی بعضی ها می کنند که من واقعا می‌پسندمش می‌گن 

«خدایا هر چی خواستی به ما بدی اول جنبشو بده حتی اگه بیماری و داغ هم دادی اول جنبه تحملشو بده» 

واقعا حرف درستیه حتما به کسایی بر خوردید که تا یه دندون در ساده می گیرن به زمین و زمون 

بد وبیراه می‌گن و یا کسایی که تا دو زار پول پیدا می‌کنن  و یا یه مدرک کتاب گذاری می‌گیرن دیگه خدا رو بنده نیستن 

ولی در مقابل افرادی رو هم می شه دید که خداوند تواضعند 

من یه سفری داشتم به خونه خدا  تو اون سفر یه خانم و آقایی با ما همسفر بودند که خیلی 

ساده و خودمونی بودند عین همه می گشتن و حتی یه اعتراض کوچیک هم به شرایط سختی 

که کاروان تو سفر برامون پیش آورد نکردن من خوب می‌شناختمشون اون زن وشوهر یکی از  

۱۰ ثروتمند اول ایرانند(البته بغیر از منسوبین دولت) و صاحب چند شرکت و کارخونه گردن کلفت 

خدا شاهده  تا برگشتن به تهران هیچ کس متوجه شون نشد که اونا کی بودن 

در عوض من یه همکاری دارم (که فامیلم هم هست) که با رانتی که با ارتش پیدا کرد ظرف ۱۰  

سال به ثروتی میلیاردی دست پیدا کرد 

دیروز من خریدی ازش داشتم حدود پنجاه میلون که باید پولشو به حسابش واریز می کردم 

حتما می دونید بانکها برای صدور چک رمزدار کارمزدی حدود ۲ هزار تومن می گیرند  

ایشون امروز تحصیلدارشو فرستاده بود از اون کله شهر که ۲ تومنی که کارمزد چک داده رو از من وصول کنه!! 

یاد شعری افتادم که : 

یارب مباد که گدا معتبر شود 

گر معتبر شود زخدا بیخبر شود

  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 10 مرداد ماه سال 1389 ساعت 1:40 PM

سلام

شاید که نه حتما شما هم به تاکسی ها و یا کامیون هایی بر خورده اید که پشتش نوشته

بیمه ابولفضل یا بیمه دعای مادر وغیره

خب کسی منکر تاثیر دعا و صدقات در رفع بلایا و مشکلات نیست که همه ما کم و بیش نتیجه اون

رو در زندگی خود و اطرافیان درک کردیم

این مطلب با منطق عقلی هم جور در می یاد

ولی مساله وقتی لوث می شه که پای پول وسط می یاد

اصولا هیچ مادری از فرزندش برای دعا کردن پول طلب نمی کنه و حضرات امامان معصوم هم که در

اعلا علیین هستند و اساسا پول برایشان ارزشی ندارد حضرت ابولفضل هم که دست گیر بی دست و

مقامی والا جزء ابرار بهشت داره

فقط می مونن کلاشان و شیادانی که به اسم ائمه این وسط نون مفتی می خورنو به ریش عوام 

می خندن حتما اکثر شما گزارتون به  جاده هراز و منطفه امامزاده هاشم افتاده و گاوصندوق های

بزرگ دوطرف جاده رو دیدید که پول می گیرن و شما رو در طول سفر به شمال وبلعکس بیمه می کنن

اگر ساکن تهران هستید و یا روزی به تهران آمدید سری به خیابون پیروزی تقاطع خیابون کوکاکولا بزنید

حسابی مشعوف می شید از دیدن صحنه های جالبی

چند گاو صندوق رو می بینید که روش نوشته صندوق بیمه امام زمان  و مکانی رو می بینید که نوشته

خانه امام زمان  که این خانه در و دیوار بیرونیش آینه کاری شده که حسابی تو چشم بیاد و با

تیر چراغ برقی روبرو می شوید دور آن آینه کاری شده و دور آینه کاری ها مانند ضریح امامزادگان شیشه

شده و پایینش هم دری دارد برای تخلیه نذورات!!  فقط نمی دانم تیر چراغ برق از کی تا حالا مراد میداده

از پیر مردی که ریش سفیدی هم داره و ظاهرا خادم اونجاس وقتی راجع به کارکرد صندوق بیمه امام

زمان می پرسی هم جوابی جز مشتی لاطاعلات  و چرندیات ندارد که بده فقط جای داغ روی پیشانیش

 رو به رخ می کشه

راستی هیچ دقت کردید که تمامی علما و بزرگان دین که تماما به سن کهولت رسیدند و عمری به

عبادت و تهجد گذراندند و نماز شب شان نیز ترک نشده صورتی روشن و نورانی دارند و اثری از جای

پینه و داغ مهر بر پیشانی "( که امروز بر صورت خیلی جوان تر ها می بینیم )"ندارند

نکند اینها خود را از آقایان بروجردی و بهجت و خمینی و طباطبایی و سیستانی و... متعبد تر

و دائم السجده تر می دانند 

الله اعلم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 10 مرداد ماه سال 1389 ساعت 12:26 PM

سلام  

من یه مادر بزرگی دارم که ضرب‌المثل هایی برای خودش داره یکیشون اینه که 

 «آدم باید یه پیت روغن بخوره دور دهنش چرب نشه» 

اگه خوب فکر کنی می فهمی حرف خیلی درستیه آدم اگه جیزی داره به کسی ارتباط نداره و  

دلیلی هم برای برخ کشیدن وجود نداره چون هم باعت حسودی می شه و هم باعث کارشکنی  

دیگران و هم باعث به قول بعضی ها آدم چشم بخوره !!!

در ثانی من اگه مثلا فلان ماشین رو سوار می شم لذت رو خودم می برم دلیلی نداره 

زیر دستم یا همسایم قیافه گرفتن منو تحمل کنه 

ولی از طرفی هم من اگه ببینم کسی تو چیزی ازم جلوتره درست و منطقیش اینه که برم ببینم 

اون چه مزییتی نسبت به من داشته و چیش از من بهتر بوده که الان بهتر از منه و برم سعی کنم 

شرایط خودم رو بهبود بدم والا با حرص خوردن و قیافه گرفتن چیزی درست نمی‌شه که هیچ 

خودم هم حرص می خورم 

القرض من یه کارمندی دارم الان شرایط مالی مرتبی نداره البته شاید خیلی ها به شرایط 

فعلیش حسودی کنن چون هم زن و زندگی داره و هم تو بالای شهر خونه از خودش داره 

و هم ماشین وزندگی مرتبی داره و لی خب درامد مطلوبی الان نداره  

خدا رو شاهد می گیرم که من تو این جند سال خیلی سعی کردم کمکش کنم و هلش بدم 

و شرایط رشدشو فراهم کنم ولی خب بعضی ها برای تجارت ساخته نشدن و اون پتانسیل لازم 

رو ندارن خب تقصیر من چیه این وسط؟ چون سن و سال داره سعی می کنم زیاد پاپیش نشم 

ولی خداییش یه جوری نگام می کنه که انگار من ارث باباشو خوردم!!! 

در مسجد هم هست نه کندنیه نه سوزوندنی!!! 

دلم هم نمی‌یاد تو این شرایط بیرونش کنم تو این چند سال یکی دو بار خودش رفته حتی 

با برادر خانمش هم نتونست کنار بیاد و اون به من گفت تو چجوری اینو تحمل می کنی؟ 

بعد هم برگشته 

می خوام بدونم من باید با این طرف چکار کنم؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 7 مرداد ماه سال 1389 ساعت 12:23 PM

سلام 

این حکایت پاسخگویی تلفنی شرکتها برای خودش خیلی جالبه 

این روز ها مد شده بعضی از شرکتها که برای خودشون پرستیژی قائلند و به اصطلاح مشتری مدارند!!! یه واحد پاسخگویی تلفنی مشتریان راه اندازی کردند که کلی هم کلاس داره 

زیاد هم سخت و پر خرج نیست فقط یکی دو خط تلفن می خواد و یه میز و صندلی و یه کامپیوتر لکنتی و البته یه سیستم پشت خطی تلفنی که هی بگه شما نفر هفتادم صف انتظار هستید!! 

و البته یه منشی عشوه گر که ازهمه چی اطلاع داره جز اون کاری که براش حقوق می گیره! 

وقتی شما تماس می گیری بعد از نیم ساعت پشت خط و تو صف انتظار موندی وصل می شی 

 بعد از کلی توضیح راجع به مشکلت تازه طرف می پرسه هاااا 

اگار داری راجع به نظریه فیزیک کوآنتم ازش می پرسی و یا داری با دیوار بحث می کنی 

بعدش خانومه یه سری اراجیف نامرتبط به موضوع تحولیت می ده وشما هم که مشکلت حل نشده اگه شانس بیاری یه وقت تو واحد خدمات پی از فروش بهت می ده و خدا نکنه کلامی از 

دهانت خارج شه مثلا خانم خون بلد نیستی انگار بهش فوحش بی ناموسی دادی و یا رفتی سرش هوو اوردی  

باباجان مدیر عامل محترم که می خوای بگی ما واحد پیگیر و رفع مشکل تلفنی داریم 

یه دو ساعت پاسخگویانتو براشون کلاس بزار کار رو یادشون بده بعد بشونشون پشت تلفن 

اگه سرت خلوت بود و حالشو داشتی سالی یه بار هم به عنوان مشتری یه زنگی به این واحدت 

بزن شاید خودت خجالت کشیدی!!! 

القصه من یه نرم افزار حسابداری دارم که ۴۰۰ پونصد تومن هم برام خرج برداشته امروز یه کم 

ابروش پر شده بود!!! و نا ساز بود زنگ زدم شرکت تولید کننده یعنی شرکت طرفه نگار 

هیچ چی جشتو روز بد نبینه طرف یه چنان راهنمایی کرد که مجبور شدم برنامه رو پاک کنم 

فقط خداروشکر که بک آپ داشتم که اگه نداشتم مصیبت بود 

جالبه که خودم تو یه ربع کاملا درستش کردم ولی شرکت محترم برام وقت گذاشته که کامپیوترم 

رو ببرم اونجا و یک هفته بعد تحویل بگیرم!! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 6 مرداد ماه سال 1389 ساعت 11:40 AM

سلام

اساسا ما ایرانی ها مردمان طنازی هستیم و این طنازی و متلک گویی ما سابقه تاریخی داره

و اصولا کمتر کسی رو می توان پیدا کرد که نیش زبانش گزندی نزند

البته به موقع گفتن و کجا گفتن و به کی گفتن مهارت می خواهد

حالا هم می خوام یه شعر طنز ۱۰۰۰ ساله رو براتون نقل کنم که خواندنش خالی از لطف نیست

 

گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند  و همینطور در ادامه ...

شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.

 

شاعراین چنین سرود:

سالها بود تو را می کردم

همه شب تا به سحرگاه دعا 
یاد داری که به من می دادی 

درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم 

وصف روی گل زیبای تو را 
تا ته دسته فرو خواهم کرد 

خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود 

 قد رعنای تو از این درگاه

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش

به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش

 

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم

صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

 

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست

کاکل مشک فشان با وزش باد شمال

 

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن

نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 5 مرداد ماه سال 1389 ساعت 12:43 PM

سلام 

امروز پانزدهم شعبانه روزی که شیعیان معتقدند اخرین امامشان در این روز زاده شده و تا امروز 

نیز پس از ۱۲۰۰ و اندی سال زنده است و از انظار غایب و روزی به اذن خداوند ظهور کرده و جهان 

را ار عدل لبریز می کند  

البته اعتقاد به منجی چیزی مخصوص به ما ایرانیان نیست و تمام تفکرات دینی حتی غیر موحدین به ان معتقدند حتی اهل سنت نیز به منجی معتقدند و به شخصی از نسل رسول اکرم که روزی زاده خواهد شد و روزی به اذن خداوند قیام می کند البته همان طور که گفتم انها به  

عمر طولانی و غیبت مهدی موعود اعتقاد ندارند ومی گویند روزی که هیچ کس نمی داند کی  

است زاده خواهد شد 

من اساسا در مقامی نیستم که راجع به درست و غلط بودن این اعتقاد نظر دهم و دانشی راجع 

به آن ندارم که بحثی کنم ولی بحث امروز من راجع به اینه که فرق ما با بقیه مردم دنیا چیه که 

باید تمام عمر با ترس منتظر پایان دنیا باشیم چرا ما نباید مثل همه مردم دنیا زندگی طبیعی 

داشته باشیم ومگه ما خداوند رو قادر متعال نمی دونیم که جهان رو خلق کرده و روزی هم  

خودش تمومش می کنه 

یهودی و مسیحی و زرتشتی و حتی مسلمان سنی هم به منجی معتقدند ولی آیا اونها هم روزانه با این اعتقاد دست و پنجه  نرم می کنند؟  

و از اون بدتر تو  کدوم منطقه دنیا کسانی نایب و جانشین و دستیار و دوستدار و سرباز  

منجی غایب می شن وبه اسم اون حکو مت می کنند؟ 

چه کسی به اینها گواهی داده که شما صد در صد درست کارید و در راه خواست امام منتظر 

حرکت می کنید 

و تازه خودتون قضاوت کنید که چه مزخرفات و دروغ و دغل و چه خرافاتی امروز با این اعتقاد 

مخلوط شده و عده ای شیاد مردم رو خر می کنند وکار به جایی رسیده که خود ملایان داعیه دار 

مهدویت صدایشان در اومده روزی نیست که کسی ادعایه ارتباط با امام زمان نداشته باشه 

ببینید تو جمکران چه خرافاتی تبلیغ می شه مردم عامی عریضه می نویسند تو چاه می اندازن 

محراب رو شیشه کردند که مردم ببوسند و البته پول بدن  

همین چند روز پیش مقاله ای تو خبر آنلاین بود که براتون لینکشو گذاشته بودم راجع به محل  

سکونت امام زمون!!! که انقدر خرافی بود که فرداش خود سایت گفت اون مطلب افسانه بوده 

چرا عده ای سعی می کنن یه اعتقاد اصیل رو با رفتاشون لجن مال کنن؟ 

خدایی تو چند سال اخیر مردم به امام زمون معتقدتر شدن یا نه؟

و مگه مردم سایر کشور ها که با اعتقادشون زندگی نمی کنن روزشون شب نمی شه 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 3 مرداد ماه سال 1389 ساعت 1:41 PM

سلام 

قبلا گفته بودم چون من اساسا بجز تو خونه خودم و روی متکای خودم خوابم نمی بره و پوستمم 

حساسه حرفی راجع به سی یا سط  نمی‌زنم ولی فکرم و مغزم رو که نمی تونم تعطیل کنم 

نمی شه که مزخرفات اوس مموت رو شنید و حرص نخورد و دندون قروچه نکرد 

مردک امروز بکسری چرندیاتی ور زده که حسابی فشار خون هرکسی که می خونه رو بالا میبره 

خدا اخر عاقبت مارو با این احمق بخیر بگذرونه 

یاد فرمایش بزرگی افتادم که گفته بود 

اگر امر به معروف از امتی دور شود بدترین افراد آن قوم بر ایشان حاکم می شوند 

می خوام بدونم از این تیم بدتر دیگه کی قرار بود به این مردم بیچاره حاکم شود

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 2 مرداد ماه سال 1389 ساعت 2:16 PM

سلام 

یه مطلب تامل برانگیز برام ایمیل شده بود که گفتم براتون بزارمش 

با این توضیح که مشابه این قضیه تو زندگی شخصی من با ابعادی واقعی تر پیش اومد و باعث 

پیشرفتم شد ورشکستگی ای که منو تا مرز زندان پیش برد باعث شروع تجارتی دیگه برام شد 

و چند برابر کار اول پول ساختم 

اما داستان: 

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.انها آن شب را مهمان او شدندو او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و 

و اینکه چگونه فقط با یک بز زندگی می گزرانندوایکاش قادر بودندبه آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش !

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد...

 

 سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه هایش چه آمده 

روزی از روزهامرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آنها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود را این گونه بیان کرد: 

 

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتیبا ان ثروت شهری رابنا کردیم و الان در آن زندگی می کنیم 

نتیجه: 

 هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 1 مرداد ماه سال 1389 ساعت 8:11 PM

سلام 

امان از زمانی که بخای از یه نفر که کل علمش تو محدوده کتب نقلی و نه عقلیه و کتبی که  

حداقل 300  400 سال پیش نوشته شده یه مطلب جدیده رو بپرسی 

همچین آسمون و ریسمون رو بهم می تابه و حرفای صد من یه غاز می گه که رو کلت چقندر 

سبز می شه! 

بابا جون بجای اراجیف ردیف کردن یه کلام بگو نمی‌دونم  انقده خوبه 

راستی تا حالا فکر کردید امام زمون شبا کجا می خوابه؟!! 

به لطف ملای مجلسی و  زین‌الدین علی بن فضل مازندرانی، در سال 690 ق. این مطلب کشف 

شده امروز سایت خبر آنلاین این موضوع رو نوشته 

http://www.khabaronline.ir/news-77953.aspx بخونید و لذتشو ببرید  

نوشته که:"شخصی به نام زین‌الدین علی بن فضل مازندرانی، در سال 690 ق. از سرزمین «بربر»، طی سفری به اقیانوس اطلس، سه روز با کشتی در دل آب، در حرکت بوده، تا به جزایر روافض (شیعیان) رسیده است. در آنجا اطلاع می‌یابد که جزیره‌ای به نام جزیرة خضراء وجود دارد که اولاد حضرت ولی عصر(ع) در آنجا زندگی می‌کنند. وی مدت چهل روز در همان محل اسکانش می‌ماند، و پس از چهل روز، هفت کشتی حامل مواد غذایی، از جزیرة خضراء، به این جزیره می‌آید. ناخدای کشتی، او را با نام و نام پدرش، صدا می‌زند و می‌گوید، که مشخصات تو را به من گفته‌اند و اجازه دادند که تو را به جزیرة خضراء ببرم. آنگاه او را به آنجا می‌برد. پس از 16 روز دریانوردی، سرانجام به «آب‌های سفید»ی می‌رسند و ناخدا توضیح می‌دهد که این آب‌ها، مانند «سور بلد» (دیوار شهر) جزیره را احاطه کرده است و کشتی‌های دشمنان، هرگز نمی‌توانند از آنها بگذرند و به برکت وجود حضرت ولی‌عصر(ع) در آن غرق می‌شوند. بنا به نقل، سپس به جزیرة خضراء می‌رسد و جمعیت انبوهی را با بهترین لباس‌ها و نیکوترین وضع مشاهده می‌کند. شهری بسیار آباد، با درختانی سرسبز و انواع میوه‌ها و بازارهای بسیار و ساختمان‌هایی مجلل از سنگ‌های رخام دیده، می‌گوید، شخص بزرگواری به نام «سید شمس الدین» که او را نوة پنجم امام زمان(ع) معرفی می‌کند، مسئول تعلیم، تربیت و ادارة آنجا بود، و نایب خاص حضرت(ع) در آن جزیره، نیز بوده، از امام(ع) فرمان می‌گرفته، ولی حضرت را نمی‌دیده و تنها، هر صبح جمعه نامه‌ای به خط مبارکشان در نقطة معینی گذاشته می‌شده، و در آن، آنچه تا یک هفته مورد نیاز بوده است، مرقوم بوده است. علی بن فاضل، طبق نقل، مدت 18 روز، در آن جزیره اقامت داشته، و از محضر سید شمس‌الدین، خوشه چیده، و پس از آن، به او دستور رسیده که به وطنش بازگردد.

خب نقل چنین داستانی برای 700 سال پیش می تونسته برای مردم و علمای اون زمان  قابل باور باشه ولی امروز با وجود ماهوارهایی که روزانه تمام کره زمین رو سرچ 

می کنن و یا حداقل گوگل ارت که امروزه پیش پا افتاده شده یه کم خنده ناکه 

جالبه که نویسنده محترم به همین هم اکتفا نکرده و مناطق دیگری که تاکنون کشف نشدن رو ذکر کرده از جمله 


 

1. سرزمین‌های دور دستدر توقیع شریفی که در سال 410 ق. از ناحیة مقدسه، به افتخار شیخ مفید، صادر گردید، با خط مبارک حضرت صاحب‌الامر(ع) آمده است:
ما در سرزمین دوردستی سکنا گزیده‌ایم که از جایگاه ستمگران به دوریم؛ زیرا خداوند مصلحت ما و شیعیان مؤمن ما را در این دیده که تا حکومت دنیا در دست تبهکاران است، در این نقطة دور دست مسکن نماییم.4

2. مدینة طیبههنگامی که از امام حسن عسکری(ع) می‌پرسند، اگر حادثه‌ای برای شما روی دهد، کجا از فرزند بزرگوارتان سراغ بگیرم؟ می‌فرمایند: «در مدینه.»5 و حضرت امام صادق(ع) نیز، هنگام سخن از غیبت کبری، فرمودند: «چه جایگاه خوبی است، مدینه.»6

3. دشت حجازابراهیم بین مهزیار، توسط فرستادة امام زمان(ع)، از طائف می‌گذرد و به دشت حجاز که «عوالی» نام داشته، هدایت شده و در آنجا به محضر آن حضرت(ع) مشرف می‌گردد. امام زمان(ع) در این تشرف مبارک می‌فرمایند:
پدرم با من پیمان بسته است که در مخفی‌ترین و دورترین سرزمین‌ها مسکن گزینم تا از تیررس اهل ضلالت در امان باشم. این پیمان مرا به این ریگزارهای عواملی (دشت حجاز از نجد تا تهامه) انداخته است.7

4. کوه رَضویٰ
امام صادق(ع) دربارة کوه رضویٰ می‌فرمایند:
از هر درختی، میوه‌ای در آن هست. و چه پناگاه خوبی است برای شخص خائف، وه چه پناهگاه خوبی. صاحب این امر را در آن دو غیبت است، یکی کوتاه و دیگری طولانی.8

5. کرعه
مرحوم مجلسی در تذکرة الائمه، از کتب اهل سنت نقل می‌کند که حضرت مهدی(ع) در غیبت کبری در قریه‌ای به نام «کرعه» اقامت می‌نمایند.9

6. جابلقا و جابلسا
میرزای نوری می‌گوید: اخبار بسیاری هست که از نظر معنی متواترند و دلالت دارند بر اینکه در مشرق و مغرب زمین، دو شهر، به ترتیب، به نام‌های «جابلقا» و «جابلسا» وجود دارد که اهل آنها از انصار حضرت صاحب‌الامر(ع) هستند و در محضر آن حضرت(ع) قیام می‌کنند.10 امام حسن مجتبی(ع)، نیز در خطبه‌شان در برابر معاویه، به نام این دو شهر، اشاره نموده‌اند.11

7. بلد مهدی(ع)علامه ملسی، از یکی از عالمان اهل سنت نقل می‌کند که، «بلد مهدی(ع) شهری است نیکو و محکم، که بنا کرده آنرا مهدی فاطمی و برای آن قلعه‌ای قرار داده است.»12

8. بیت الحمد
امام صادق(ع) فرمودند:
برای صاحب این امر، خانه‌ای است که به آن «بیت الحمد» گفته می‌شود. در آن خانه چراغی است که از روز ولادت آن حضرت(ع) روشن است. این چراغ خاموش نمی‌شود تا روزی که با شمشیر، قیام نماید
  

 و صد البته که سه شنبه ها جمکرانه

به نظر شما اگه این مقاله خبرآنلاین رو برای یک کودک 10 ساله نقل کنید چه جوری نگاتون 

 می کنه 

نمی دونم چند نفر بعد از خوندن مقاله خبر آنلاین اون یه چسه اعتفادشون هم به فحش و بدبیراه تبدیل شد   

خدایا خودت مارو از خرافات مسون بدار

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 1 مرداد ماه سال 1389 ساعت 5:06 PM

سلام 

من مدت زیادی نیست که وبلاگ می نویسم ولی برای خودم یک اصولی دارم  

سعی می کنم خودم بنویسم و کمتر از مطالب دیگران کپی کنم البته بعضا یه چیزایی برام 

ای‌میل می‌شه که به نظرم جالب می‌یاد و منم می‌زارمشون دوستانم هم بخونن  البته 

اونهایی که مال خودم نیست رو اولش یه جوری توضیح می‌دم 

البته که هر گوینده و نویسنده ای(سوء برداشت نشه من خودم رو نویسنده نمی‌دونم) 

دلش می خواد مخاطب داشته باشه و می خواد فیدبک نوشته هاشو بدونه و از نظرات  

مخاطباش مطلع شه و شاید وجود بخش نطرات توی محیط وبلاگها برای همین باشه 

ولی از اونجایی که ایجا ایرانه و ما از هر امکانی بدترین نوع استفاده رو می کنیم 

(مثل کانالهای فارسی زبان لس آنجلس که انقدر داروی تقویت قوای جن سی و افزایش 

میل خانمها و برزگ و کوچک کردن سی نه و وی ا.گ.را و پکیج افزایش طول.... ریز نویس میکنن که 

به آدم حال تهوع دست می ده و کانال رو عوض می‌کنه) 

بخش نطرات وبلاگ ها هم شده یه جیزی تو همین مایع ها هر دفعه که مدیریت وبلاگتو باز  

می کنی می بینی سی چهل نظر جدید داری وقتی بازشون می کنی می‌بینی نصفش 

تبلیغاته که اسپم اومده و بقیه هم طرف یه وبلاگ داره به طورت تصادفی از لیست وبلاگهای 

بروز شده وبلاگتو باز کرده وارد بخش نظرات شده و حتی به خودش رحمت خوندن اولین سطر 

نوشتتو نداده فقط ازت تعریف کرده و بعد گفته من هم وبلاگ دارم و آپ کردم و سر بماهم بزن 

شما نوشتی : از زندگی خسته ام و می‌خام خود  کشی کنم 

طرف نوشته : از مطلبت لذت بردم و وباهاش موافقم!!! حرف دل من بود راستی من آپم هااااا 

شما نوشتی: مادرم مرده و بابام سرطان داره(دور از جون شما!!) 

طرف می نویسه: با خوندن پستت خیلی خوشحال شدم!!!!!!! به قلب شکسته ماهم سر بزن 

 وارد یه وبلاگ میشی می بینی عین شهر فرنگه و از هر طرف یه زلم زینبو ای بیرون می زنه و یه 

اهنگ نامربوط هم داره پخش می شه یه ربع طول می کشه بگردی و خفش کنی 

یاد اتوبوسهای پاکستانی ها می افتی یه پست رو باز می کنی حالت بد می شه می خوای  

بری بیرون پیغام می‌ده" مگه از رو جنازه من رد شی بزارم بدون نظر دادن بری!!! " 

باباجون آمار زیاد دیده شدن هنر نیست اگه دنبال اماری فقط کافیه یه کد رفرش پیدا کنی 

که هر 10 ثانیه رفرشت می کنه بعدشم تو تنظیمات سایت وبگزر عدد دیفالت رو بزارصدمیلیون !!!! 

و بعد هم لینک شو بزار تو وبلاگت هر کی بیاد کف  می کنه فکر می کنه اومده سایت گوگل!!  

به نظر من اگه همه ما سعی کنیم  به سهم خوداین  گونه نظرات رو تایید نکنیم و این کار  گسترش پیدا کنه این کار یواش یواش از مد می‌افته  

پی نوشت:همین الان که شاید 10 دقیقه از ارسال این پست می گذره 4 تا نظر تبلیغاتی رو پاک کردم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 31 تیر ماه سال 1389 ساعت 2:14 PM

سلام 

حتما بگوشتون خورده که خیلی ها هنوز وقت رفتن به دستشوتی می‌گن می‌خوام برم 

خدمت خلیفه 

شاید تا حالا خیلی دقیق نشید که این حرف یعنی چی ولی ذکر مطلبی شاید 

براتون جالب باشه می دونید اسم فرزندان جنگیز مغول چی بوده؟ 

اگه یه سرچ ساده کنید متوجه می شید اسمشون توله و کره بوده حتما توله سگ و کره خر  

بگوشتون خوره 

مردم ایران بعد از حمله اعراب و تسلط دویست و چند سالشون و حمله مغول و ویران گریشون 

برای تحقیر اونها این القاب رو براشون بکار بردن که بعضا امروز هم می شنویم  

فقط حیف و صد حیف که مردم از زور ستم موبدان در اواخر ساسانیان و شاهان خارزمشاهیان  

خود دروازه های میهن رو بروی مهاجمان گشودند 

امیدوارم امروز خداوند به کشورمون رحم کنه و تاریخ تکرار نشه 

راستی شاید مابه ازای خدمت خلیفه امروز به گوشتون خرده باشه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 31 تیر ماه سال 1389 ساعت 1:47 PM

سلام 

این داستانک امروز برام ایمیل شد یه کم بی مزس ولی بخونید بدک نیست 

بقول شاعر 

فاقیه  که به تنگ آید              شاعر به جفنگ آید 

می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دوراز شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطرمعدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می
گرفت.همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از
زندگیشان  دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدرومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش  به
بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی
برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی  اهمیتی
قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و  دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
شرح می نویسد:

" جناب .....

فرمانده محترم ...

اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از
خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت ..
برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائید."
                                                          "  با احترام ..... همسر شما "

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.

چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:
*"*سرکار خانم...
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام *با درخواست شما به
شرط تامین جانشین موافقت میشود."*

            فرمانده ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 29 تیر ماه سال 1389 ساعت 4:48 PM

سلام 

کد لینک رادیو ف ر د ا رو براتون گذاشتم که اگه یه وقت از محملات خبری عزت خسته شدید 

گوش کنید بدک نیست 

ضمنا ساعت ۱۰-۱۱ شب و تکرار ۱۲ -۱ ظهر روز بعد فرشید م نافی برنامه طنز داره بشنوید 

خستگی تون در می یاد 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 29 تیر ماه سال 1389 ساعت 11:47 AM

سلام 

ما اصولا تو کشوری زندگی می‌کنیم که همه جیزمون با همه فرق می‌کنه 

یه جیزای مسخره ای روزانه تو دوروبرمون می بینیم که یا باید خودمون رو به خریت بزنیم 

و یاباید حرص مضاعف! بخوریم و چون قدرت تغییرشم نداریم و حتی اجازه حرف زدن راجعشو 

هم نداریم فقط باید افسوس بخوریم 

می دونید به قول دوستی می‌گفت چون من اولا شب بجز رو متکای خودم خوابم نمی‌بره 

دوما چون هیکلم رو دوست دارم و اساسا نیازی به مراجعه به کلینیک لاغری ندارم 

سوما چون پوستم خیلی حساسه و چهارما چون اساسا از دیدن شیشه نوشابه چندشم  

می‌شه برای همین کاری هم به کسی ندارم وبه قول انگلیسی ها اگه دیدی توی یه جای  

خلوت گیر یه قلچماغ افتادی و قدرت مقابله نداری الکی جفتک نداز و شل کن و لذت ببر!!! 

ولی تورو جون هرکی دوست داری مارو هر چی حساب می کنید بکنید ولی خر حساب نکنید!! 

دیروز عصر توی ماشین آژانس بودم و رادیو روشن بود تو یک ساعتی که توی مسیر بودم 

یه برنامه گذاشته بود راجع به مضرات فارسی وان  تو تموم مدت به هزارو یک زبون می خواستن 

بگن  فارسی وان جیزه وبده اما سیمای میلی حاج عزت بیست بیسته تحلیل هایی می کردن که 

سر کله کچل چقندر سبز می‌شد 

ما هم که حس مازوخیسم مون ور قلمبیده بود هی نیوش می کردیم و هی فحش می دادیم 

جاتون خالی غروب هم برای ارضاء مازوخیسم یه بیست دقیقه ای ۲۰:۳۰ رو دیدیم!!!! 

بابا جون درسته که کنتور نمی اندازه و باید حقوقی که می گیرید حلال باشه 

و لی بخدا مخاطب شما فقط تو پشت کوه نیست مردم دیگه مردم جو زده دهه ۶۰ نیستن 

و حرف رادیو و تلویزیون براشون وحی منزل دیگه نیست  

آخه یکی نیست به این حضرات دانای کل بگه با نشون دادن یه مشت غم و غصه و کلیشه ای  

و درد و مرض مردم و قبرستون و دادگاه خانواده و بدهکاری و بدبختی که هیچ جزابیتی برای  

ذهن خسته و داغون مخاطب که روزانه بدتر از این رو با پوست و گوشت لمس می کنه 

و نشون دادن زنی که تو خونش باشال و مقتعه می گرده و با روسری می خوابه 

نمیشه به جنگ برنامه ها و سریالهایخارجی رفت که حداقل برای ساعتی مردم رو به یک فانتزیا 

می بره و از خودشون و غضه هاشون دور می کنه 

بابا جون برادر حاج عزت شما امروز مث واکسن می مونی از هر چی بد می گی مردم جذبش  

می شن و از هر چی تعریف می کنی مردم ازش دور می شن بخدا اگه یه هفته از فارسی وان 

تعریف و تمجید کنی خودش بساطشو جمع می کنه

درسته که منم مثل خیلی ها زیاد موافق فارسی وان نیستم ولی دری وری های حاج عزت رو هم 

نمی بینم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 28 تیر ماه سال 1389 ساعت 09:52 AM

امروز دوستی داستانی رو برام فرستاد شاید تکراری باشه ولی بنظرم جالب اومد براتون نقل کنم

====

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم

نتیجه اخلاقی داستان
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با 
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان رابطور کلی نجات بخشد
.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 27 تیر ماه سال 1389 ساعت 3:24 PM

یادمه چند سال پیش تازه دبیرستانم رو داشتم تموم می‌کردم اتفاقی برام افتاد که مسیر زندگیمو 

عوض کرد 

اونروز باخودم عهدی کردم  وبرای رسیدن بهش ۱۰    ۱۵  سال از عمرمو  سخت تلاش کردم 

شاید باورش برای خیلی ها سخت باشه ولی برای کوچکترین کارهام برنامه داشتم حتی خوردن 

و خوابیدنم هم از روی برنامه بود 

در وحله اول از خانواده جدا شدم و برای خودم مستقل زندگی کردم روزی ۴ تا ۵ ساعت می‌خوابیدم و بقیشو یا سرکار بودم یا درس می‌خوندم یادرباره بهبود و پشرفت کارم تحقیق می کردم خیلی زود به لطف خدا توکارم پیشرفت کردم یکی دو سال بعد اولین دفترمو خریدم و با دو 

کارمند بیزینسمو شروع کردم  

الان بعد از ۱۰   ۱۵ سال به تموم اونچه که برام هدف تعیین کرده بودم رسیدم بلکه خیلی جلوترم 

تو کسب کار خودم جزء چند نفر اولم و شاید جوون ترین  و شاید خیلی ها به موقعیت الانم قبته بخورن ولی  حالا که خودمو تحلیل می‌کنم میبینمیه جیزرو فراموش کرده بودم و تو برنامه ریزی 

زندگی اصلا جایی براش قرار ندادم و اون عشق بود  

میدونید الان شایدصاحب خیلی چیزها باشم ولی تو زندگی هیچگاه عشقو تجربه نکردم 

شاید اگه اون وقتها مهرکسی به دلم می افتاد سریع فکرمو ازش خالی می کردم که چون فکر 

می کردم دست وپام بسته می شه و مانع رشدمه 

ولی الان حسرت می خورم جالبه که الان با گذشت سال ها و تغییر شرایط مساله بدتر شده 

 حالا کسانی سعی می کنن بهم نزدیک شن ولی پیش خودم میگم اگه من یه کارمند ساده 

بودم بازهم فلانی ابراز عشق میکرد و یاطرف عاشق ثروت و موقیت منه نه خودم و این فکر 

مدام آزارم می ده 

خب شاید این رسم روزگاره که همه چی رو یکجا به یک نفر نمی‌ده و حکایت طاووس که 

وقتی مست غرور میشه و پر می‌گشاید چشمش به پای زشتش می افته و پرشو جمع می کنه 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 27 تیر ماه سال 1389 ساعت 10:29 AM

سلام

من اصولا از اینکه تو دفترم مطالب تکراری رو کپی و پیست کنم بدم می یاد و می گم خب بعضی

روزها آدم حوصله نوشتن یا وقتشو نداره خب دلیلی هم نداره واسه اینکه مردم نگن  طرف لاله

مطالب دیگران رو کپی کنه بابا جون شهرت که نیست

ولی امروز تو ایمیلم مطلبی رو دیدم که توش درس اخلاقیی نهفه بود بد ندیدم اونو برتون کپی کنم

اگه تکراره ببخشید و اگه نخوندید خوندنش خالی از لطف نیست

===

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبیاست؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

==

کاش ما هم قبل از نقل بعضی مطالب کمی به این پند حکیمانه فکر می کردیم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 26 تیر ماه سال 1389 ساعت 5:43 PM

سلام

شاید که نه حتما شما هم به تاکسی ها و یا کامیون هایی بر خورده اید که پشتش نوشته

بیمه ابولفضل یا بیمه دعای مادر وغیره

خب کسی منکر تاثیر دعا و صدقات در رفع بلایا و مشکلات نیست که همه ما کم و بیش نتیجه اون

رو در زندگی خود و اطرافیان درک کردیم

این مطلب با منطق عقلی هم جور در می یاد

ولی مساله وقتی لوث می شه که پای پول وسط می یاد

اصولا هیچ مادری از فرزندش برای دعا کردن پول طلب نمی کنه و حضرات امامان معصوم هم که در

اعلا علیین هستند و اساسا پول برایشان ارزشی ندارد حضرت ابولفضل هم که دست گیر بی دست ومقامی والا جزء ابرار بهشت داره

فقط می مونن کلاشان و شیادانی که به اسم اعمه این وسط نون مفتی می خورنو به ریش عوام 

می خندن حتما اکثر شما گزارتون به  جاده هراز و منطفه امامزاده هاشم افتاده و گاوصندوق های

بزرگ دوطرف جاده رو دیدید که پول می گیرن و شما رو در طول سفر به شمال وبلعکس بیمه می کنن

اگر ساکن تهران هستید و یا روزی به تهران آمدید سری به خیابون پیروزی تقاطع خیابون کوکاکولا بزنیدحسابی مشعوف می شید از دیدن صحنه های جالبی

چند گاو صندوق رو می بینید که روش نوشته صندوق بیمه امام زمان  و مکانی رو می بینید که نوشتهخانه امام زمان  که این خانه در و دیوار بیرونیش آینه کاری شده که حسابی تو چشم بیاد و با تیر چراغ برقی روبرو می شوید دور آن آینه کاری شده و دور آینه کاری ها مانند ضریح امامزادگان شیشهشده و پایینش هم دری دارد برای تخلیه نزورات!!  فقط نمی دانم تیر چراغ برق از کی تا 

حالا مراد میدادهاز پیر مردی که ریش سفیدی هم داره و ضاهرا خادم اونجاس وقتی راجع به کارکرد صندوق بیمه  امام زمان می پرسی هم جوابی جز مشتی لاطاعلات  و چرندیات ندارد که بده فقط جای داغ روی پیشانیشرو به رخ می کشه

راستی هیچ دقت کردید که تمامی علما و بزرگان دین که تماما به سن کهولت رسیدند و عمری به

عبادت و تهجد گذراندند و نماز شب شان نیز ترک نشده صورتی روشن و نورانی دارند و اثری از جای پینه و داغ مهر بر پیشانی "( که امروز بر صورت خیلی جوان تر ها می بینیم )"ندارند

نکند اینها خود را از آقایان بروجردی و بهجت و خمینی و طباطبایی و سیستانی و... متعبد تر

و دائم السجده تر می دانند 

الله اعلم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 26 تیر ماه سال 1389 ساعت 10:26 AM

می گن  قدیما حاکم شهری از اینکه مردمش خیلی سر براهن و هیچ اعتراضی ندارن خسته شده بود

و هر چی مالیاتهارو بیشتر می کرد و سخت گیری و بگیروببند می کرد کسی لب به اعتراض نمیگشود

تا اینکه یه روز عصبانی شد و فرمان عجیبی داد و یه غولتشن رو دم دروازه شهر گذاشت که هر کی رد

می شه رو آقا غلچماقه بعله واینا!!!

چند روزی گذشت و یه روز صبح دید مردم دم دارالحکومه جمع شدن خوشخال شد که بالاخره صدای

اعتراض مردم بلند شد رفت و دید نماینده معترضین جلو اومد وگفت قربان اگه می شه تعداد آقایون

فلان کن رو بیشتر کنید که ما معطل نشیم!!!

حالا شده حکایت ما

نیست پارسال مردم بصیرت به خرج دادن و میلیونی!! به دولت محترم رای دادن و چش وگوش فتنه

رو ترکوندن!! دولت مهرورز هم جایزه داد و مالیاتها رو ۷۰٪ ناقابل اضافه کرد چون بالاخره سال همت

 مضاعفه و سازمان امور مالیاتی هم همت مضاعف کرده

صبح رفتم اداره مالیات اضهارنامه بگیرم دیدم غلغله س و عده ای هم به شدت معترضن پیش خودم

خیال کردم که مردم بخاطر اضافه شدن ۷۰٪ مالیاتها اعتراض دارن دیدم نه بابا دارن التماس می کنن

ترو خدا باجه های دریافت بیشتر کنید زودتر مالیاتمون رو بدیم!!!!!

آجه می دوند که پرداخت مالیات یعنی مشارکت در پیشرف و توسعه کشور

البته کدوم کشورش زیاد مهم نیست اوناهم بالاخره انسانو ما کار می کنیم اونا میخورن و تازه به

قطعنامه تحریم ما هم رای میدن!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 25 تیر ماه سال 1389 ساعت 5:35 PM

سلام خدا جون

همیشه با خودم فکر می کنم چی می شد در مورد تو هم قانون کپی رایت رعایت می شد

اون وقت دیگه در طول کل تاریخ هیچ فرعونی و هیچ نمرودی ادعای خدایی نمی کرد

اون وقت دیگه هیچ یزیدی حکم خروج از دین هیچ حسینی را نمی داد و هیچ کربلایی اتفاق نمی افتاد

اون وقت دیگه هیچ قاضی ای به جای تو  حکم نمی کرد

اون وقت دیگه هیچ کلیسایی دادگاه انگیزیسیون راه نمی انداخت وهیچ ژاندارکی  در آتش نمی سوخت

اون وقت دیگه هیچ حکومتی مقدس نبود

اون وقت دیگه هیچ حاکمی منسوب خداوند نبود

اون وقت دیگه هیچ سلطانی ضل الله نیود

اون وقت دیگه هیچ حاکمی پایه کرسی خود را حتی سانتیمتری بلندتر از صندلی حضار نمی گرفت

اون وقت دیگه هیچ ...

ای کاش

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 25 تیر ماه سال 1389 ساعت 1:56 PM

بعضی هامی گن شخصیت آدمها رو می شه از روی پوشش و وسایلشون شناخت

البته من زیاد هم به این  جمله قائل نیستم  من میگم  شخصیت آدم ها رو باید از نگاهشون

به زندگی و طرز تفکرشون شناخت

الغرض امروز یه صحنه جالبی برام پیش اومد که شاید نقلش خالی از لطف نباشه

تو گرمای دم ظهر تهرون داشتم می رفتم تو کوچه سوار ماشینم شم که یه اسطوره کامل یه پیکان بزک رو دیدم که تمام ایتم های اساسی رو بی کم و کاست رعایت کرده بود

سبزسیدی لاستیک دور سفید با قالپاق پره ای جاگوار ارتفاع ماشین از سطخ خیابون 10 الی 15 سانت انتن مگسی بغل طایر جلو میل پرچم 20 سانت جلو سمت راننده پرده کرکره 5 سانت عقب

 بوق 10 11 سپر 3 گوش براق چراق  استپ ترمز عقب زیر سپر شیشه با آفتاب گیر سبز  انواع زلم زینبو داخل ماشین اویزون پخش سونی54  چهار تا عکس خواننده هندی و البته عکس مرحوم فردین و چند کارت تلفن که داخل ستون بود

این لعبت پارک بود و منو چند دقیقه ای میخ خودش کرده بود و حس نوستالژیک من حسابی ور غلومبیده بود که یه هو یکی زد پشتم که:"داشم عروسکه نه؟"

برگشتم دیدم یکی از خود ماشین عتیقه تر پشت سرم داره لبخند ژکوند تحویلم می ده یه جوات

به تموم معنا منم گفتم عالیه مبارکت باشه

گفت :"جون دائی هم الان صاحب این ماشیه جلوییه اومد گفت سر بسر بزنیم  گفتم اگه 4 تا از اینها هم بهم بدی این قناریمو نمی دم"

بهش گفتم می دونی این ماشین جلوییه چنده گفت اره 70 80 تایی می ارزه فقط گفتم بلعه

راستش دلم نمی اومد رویاشو خراب کنم و طرف رو کنف کنم ولی نمی تونستم پیاده هم برم ریموت رو زدم و رفتم سوار ماشینم شم دوست جواتمون که دید سوتی داده و من دارم سوار اون ماشین

7080 تومنی بقول خودش می شم سریع خودشو زد به اون راهو و  چپید پست فرمون و یه بوق 10 11 مارو مهمون کرد و زودتر از من رفت

تو مسیر که می اومدم  فکرم  مشغول دوستمون بود و دنیایی که برای خودش داره و رویایی که بافته بود که الان صاحب این مورانو جلویی می یاد و چشمش پیکان 57 ما رو می گیره و از اون اسرار و از من انکار که سربسر ماشین ها رو تاخت بزنیم و من با اکراه قبول می کنم و...

پ ن :  خدایا ارزوهای ما رو در افقی قرار بده که نه رویا باشه و نه اون قدر نزدیک که برامون بی ازرش شه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 25 تیر ماه سال 1389 ساعت 12:52 PM

سلام

واقعا یادش بخیر

الان تی وی روشنه و داره خونه مادر بزرگه رو نشون می ده برنامه ای که مال سال ۶۶ و خیلی

از کسایی که الان برای خوذشون اسم و رسمی دارن تو اون یا عروسک گردانن و یا گوینده

منو برد به حال و هوای اون سالها البته برای کوچک تر ها اصلا جزابیتی نداره خب حقم دارن نه هیجانی

و نه زیبایی بصریی !!!

خب برای من تدایی کننده خاطرات زیادی از زمان کودکیمه خاطراتی که همشون الزاما شاد و خوش

نیست ولی برام شیرینه خاطراتی که هر کدوم گوشه ای از ذهن منو مشغول کرده و بخشی از

شخصیت منو شکل داده اصولا  شخصیت  هر کسی تو کودکی شکل می گیره و کودکی هرکدوم ما

ماکتی از بزرگی ماست شاید همه ما بازی ها کودکیمون را به یاد داریم و اگر خوب فکر کنیم اکثر ما

الان هم کارامون در راستای بازی های کودکانمونه وشاید بد نباشه بدونید افراد موفق کسانی هستند

که زندگی و کار بزرگیشون ادامه کودکیشونه

ولی ای کاش گاهی می شد چشمتو ببندی و برگردی به سالهای بچگی وای خدای من چی می شد

برگردی و ببینی ۶    ۷  سالته تو خونه قدیمی پدری هستی نه دغدغه ای نه مشغله ای و نه مسئولتی

برزگترین دلمشغولیت  خواب زورکی بعد از ظهره و برزگترین شادیت دوچرخه سواری تو کوچس

هه کوچه هیچ دقت کردید دیگه هیچ بچه ای رو تو کوچه نمی شه دید یا پدر مادر ها دیگه به محیط

اعتماد ندارن و یا عیب و عار می دونن  بچه تو کوچه بازی کنه و با بچه های محل دوست شه

کاش می شد هنوز هم با یه پفک خر شیم

کاش می شد هنوز هم با یه بابادک به اوج لذت برسیم 

کاش می شد هنوز هم بخاطر یه مداد رنگی گریه کنیم

کاش می شد هنوز هم با یه دوچرخه احساسی بهم دست بده که الان با یه مرسدس اس ۵۰۰ نمی ده

کاش می شد هنوز هم برای خودمون رویا داشته باشیم رویاهایی که الان فقط بهشوش می خندیم

کاش می شد هنوز هم برای خودمون یه جیرهای خصوصی!! رو قایم کنیم و دلمون طاقت نیاره و دائم بریم سراغش

کاش می شد هنوز هم روزی صد بار با داداش قهر کنیم و صد و یک بار آشتی

کاش می شد هنوز هم وقتی دوستمون رو می بینیم از ته دل بخندیم

کاش می شد کودک ماندگی مزمن می گرفتیم و همیشه کودک می مانیدم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 25 تیر ماه سال 1389 ساعت 11:50 AM

سلام

یه چیزی بنظرم جالب اومد گفتم شما که غریبه نیستید!! بدونید                                      

دیروز در ادامه تورق دفترچه خاطرات مردم!!! (وبلاگهاشون) به یه دفتر جالب رسیدم فضییه از این قراره که یه خانومی ۹ سال با  یک دیو دوسر زندگی کرده و طی یکی دو سال اخیر در گیر پروسه طلاق بوده و بالاخره اردیبهشت امسال نجات یافته سیر تحول ایشان در پستهایی که توی این مدت دو سال گذاشتن قبل و بعد از طلاق خیلی جالبه از یه زن افسرده و عصبی به یه انسان رها که فقط در حال دویدن و دور شدن از زندانه تبدیل شده ولی نکته ای که برام جالب بود کامنتهایی که خوانندگان وبلاگ ایشان بعد از شنیدن خبر طلاق وی می زارن یادمه تو صحنه ای از فیلم "همیشه پای یک زن در میانه" شخصیت زن فیلم دقیقا بعد از خارج شدن ازمحضر خونه طلاق با کوهی از ماشینهایی که به خاطرش ترمز می زنن و تصادف می کنن روبرو شدو شب که به خونه رسید کیفش  پر بود از کارت ویزیت و شماره تلفن!!!حالا حکایت این دوست تازه رها شده ماست هر کسی به فراخور حال خود سعی در به دست آوردن دل این بنده خدا می کنه البته که  با تظاهر به اینکه اصلا قصد سوء استفاده ای در کار نیست یک عده ای هم پارو فراتر گذاشتن و حتی عکس های چپن در قیچی خورشون رو هم با بدنختی گذاشتن که دوستمون ببینه و بپسنده خالی از لطف ندیدم تکه از نوشته ایشون و کامنتهای عشاق انترنتی رو براتون بزارم خودتون قضاوت کنید

این تکه ای از نوشته ایشونه:

مثلا داری اشک میریزی و میگی بابام سرطان داره ؛ مادرم طلاق گرفته رفته من موندم و سه تا بچه کوچکتر از خودم … پسره میاد کنارت میشیه و بغلت میکنه و میخواد مثلا ارومت کنه … یهو به خودت میای می بینی داره می بردت سانفرانسیکو …بعد اون موقع اس که باید جف پا بری تو صورتش بگی پدر سگ بدبختی های من کجاش تحریک کننده اس !!!

و این هم کامنتهای مردم

هنوز هم عشق پاک وجود داره دوست من
امیدوارم یه “مرد” واقعی نصیبت بشه
تا در کنارش خوشبخت باشی و قلبت از عشقش همیشه گرم باشه
بزرگترین زیبایی که در زن وجود داره قبل از جنسیت و زیبایی ظاهری ، قلب مهربون و روح باشکوهش هست
قلب مهربون یه دختر یه دنیا ارزش داره
کسی که این زیبایی رو نتونه ببینه قطعا بعد از چند صباحی از جسم زن خسته میشه
این نظر منه

  ==

قربون ... خانووووومی با بازی های کودکیش خوشحالم تندی اپ کردی خانومی طلا جوووووووووووووون

==

گه کسی بت حرفی زده واسه اون مساله دختربودنته که گفتی عزیزم… من خودم تا دو سه تا پست تو کفش بودم…

==

ما یه وبلاگ نویس ناشی هستیم باید از شما درس بگیریم .... خانومی ….قربون شرین زبونیات خانومی

==

وااااااااای ترمه رو ببین چه خانومی شده واسه خودش :)

توضیح :ترمه اسم گربه خانومه که عکسش تو این پست بوده!ضمنا ایشون گفتن امروز یه گوشی خریدن که دوستان قربون صدقه گربه و گوشی میرن!!!

==

به به فک کنم عکس این ترمه خانمم با همین ان ۹۷ باشه:)

==

دخملت بزرگ شده ها ;)
بزنم به تخته :D
فکر کنم الان داری با گوشیت ماشین بازی میکنی :D

==

سلام.بابا از ترمه عکس های بیشتری بزار.من عاشق این دختر خانوم هستم.

==

قربونت برم ... جان ،یه دستی به سر و روی این گربه زبون بسته بکش .چند وقته حموم نرفته ؟!همه موهای دور صورتش چسبیده به هم . البته فک کنم دستمال نمدار هم بکشی جواب بده . :)

==

درود
... جان مبارک،مراقبش باش.

==

گربه ات به این خوشگلیه ؟؟؟ چه ژستی
==

عالی ای یعنی تو =)) عاشقتم :) ) وای! ولی من برعکس از بدو تولد با نوکیا مشکل داشتم! ولی اون ماشین بازیش خیلی حال می ده.یه بار آنچنان با گوشی دوستم در بازی سیر می کردم که گوشی رو سه چهار دوری چرخوندم به جای فرمون ماشین! به جای منم بازی کن :*

==

... عزیز . دختر مثل تو کم پیدا میشه. به صورت مجازی و از پشت شیشه مانیتور که شیرینی , حتی وقتی عصبانی میشی.

==

بعد از خوندن پست هاتون به این نتیجه رسیدم که شما قطعا یه مرد کامل هستید و میتونید به خوبی یک زندگی رو اداره کنید.منم که کارم رسما شده ظرف شستن و جارو کشیدن و پخت و پز و…. خلاصه یه کد بانوی تمام(تازه قالی بافی و ملیله دوزی هم بلدم).
جان گیلی اگه بتونی…..
راستش روم نمیشه بگم.خودت بگیر دیگه.
میدونم که میتونی منو خوشبخت کنی.(به جان تو لپام گل انداختن تا این جمله آخر رو نوشتم)}

براتون آرزوی خوشبختی میکنم.

نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد
لایقت نیست که با مردم بد بنشینی

به امید همین زودی.

 

باور کنید بالای ۲۰۰ تا ازاین کامنتهاس                                                                                   کاش روزی ما کمی باجنبه می شدیم

پ ن: باباجون مدرمی که  تو مسجد نهار می خورن تو دانشگاه نماز می خونن تو پارک درس حتما باید تو اینترنت هم شریک زندگی پیدا کنن

                  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 24 تیر ماه سال 1389 ساعت 1:57 PM

سلام

نمی دونم چرا تفکرات ما اینقدر تغییر کرده چند روزه کار رو زندگی رو ول کردم  به طور تصادفی دارم

وبگردی (بخوانید ولگردی) می کنم

یادش بخیر قدیم ها هم گاهی تو خیابون این کار رو می کردیم سوار ماشین بابا می شدیم

و راه می افتادیم و قرار می زاشتیم پشت هیچ چراغ قزمزی وای نسیم و به راست!!! بپیچیم

فکر شو بکن هیچ وقت معلوم نبود کجا می ریم یه ساعت شمرون بودیم یه ساعت دیگه دروازه غار!

بهر حال این وبگردی ما هم همین جوری بود

چنان آش شعله قلم کاری شد که نگو چند صد سایت و وبلاگ رو از لینکهاشون سر زدم

ولی همشون یه یه نقطه اشتراک داشت اینکه مایی که در اتاق و کمدمون رو روی خانواده خود قفل

می کنیم که مبادا چیزی رو ببینن که مایع خجالت و یا لو رفتن عقایدمون شه

دفتر خاطراتمون رو به صورت وبلاگ در می یاریم و با تمام  مردم به اشتراک می زاریم

در مورد عقاید چندان مطمئن نیستم چون معمولا از نوشته بر می یاد که اکثرا شخصیت مجازی افراد

در نوشته هاشون ۱۸۰ درجه با شخصیت واقعیشون متفاوته ودر حقیقت اون چیزی رو به  نماشی

 می زارن که دوست دارن در زندگی واقعی باشن و بهش به هر دلیلی نرسیدن

حتی از نام گذاری شون هم معلومه

بهر حال یه حسی منو هل داد که من هم  این کار رو بکنم و یه وبلاگکی درست کنم که از قافله

عقب نمونم و البته ناخداگاه من هم خیلی از رسوم این کار رو رعایت کردم شاید چاره ای نیست

فعلا همین قدر بسه تابعد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo